بازی لذات زندگی

قبل نوشت : مطلب من عاشق دو تا آندری هستم دو قسمتی بود قسمت دوم که مربوط به آندری دوم هست رو در 15 فروردین که سالروز تولد این مرد بزرگ هست می نویسم

قوچ عزیزم من رو دعوت به بازی کرد که باید پنج لذت زندگی ام رو بنویسم حقیقتا من از خیلی چیزها لذت می برم لذات زندگی من خیلی خیلی زیادن ! من از دیدن یه حشره کوچولو ، از خوردن یه لیوان چای تو زمستون هم خیلی خیلی لذت می برم اما خوب اینجا باید پنج لذت رو نام ببرم

1 . خواندن کتاب در هر شرایطی ! آنقدر از خواندن کتاب لذت می برم که حتی یک بار عروسی پسرخاله ام رو نرفتم چون غرق در لذت کتابی بودم ( البته  فامیل مامانم رو اصلا دوست ندارم هر کاری رو به ندیدن اونا ترجیح می دم ! )

2. گذراندن وقتم با بچه های یتیم و بی سرپرست و خدمت به اونها

 3. موسیقی ، نواختن و گوش دادن به پیانو ، موسیقی سنتی ایرانی و کلاسیک

4. نوشتن و نوشتن و نوشتن بدون سانسور خودم و بدون ترس از قضاوت خیلی لذت بخش هست خیلی !

5 . شب نشینی و حرف زدن و بحث کردن با داداشم و عمو آندری

خیلی چیزای لذت بخش دیگه هم وجود داره اما اینا چیزایی بودن که من بیشتر انجام می دم . با تشکر از قوچ عزیز

دعوتی ها برای بازی : من همه دوستان رو به این بازی دعوت میکنم ! نه فقط پنج نفر رو خوشحال میشم همه دوستان دعوت رو قبول کنن البته هر طور که راحت هستین متشکرم

کمک

سلام این یک اطلاعیه است لطفا هر کس می تونه کمک کنه ! من یک هفته هست که صفحه وبلاگ خاتون عزیز رو که باز می کنم فقط تصویر می یاد و صفحه کامل باز نمیشه نمی دونم چطور خواهرم رو پیدا کنم  اگه صفحه خاتون عزیز http://www.xatoun.blogfa.com براتون باز میشه پیغام من رو به خواهرم برسونین و اگه خود خاتون عزیز این مطلب رو دید که چه بهتر بهم بگه چرا صفحه اش برام باز نمیشه . با تشکر از دوستان عزیزم

عاشق دو تا آندری هستم 1

۱ : قهرمان کودکی من ، آندری

 متولد 25 سپتامبر 1960 ، در سال 1980 به پاریس رفت و نقاشی خواند و اکنون طراح دکور است و البته نقاشی هم می کند . گیتار را به خوبی میزند . مانند لئو نیکلایویچ تولستوی معتقد به مسیحیت بدون کلیسا است یعنی طرفداری از اصول اخلاقی مسیح بدون آیینهای عبادی و اجباری . خود تولستوی در این باره گفته است : << آیینی مبتنی بر عشق مسیحی و متضمن اصل عدم مقاومت در برابر شر ...>> . به کشورش و ادبیاتش افتخار میکند و معتقد است هر کدام از این نویسندگان بزرگ به تنهایی افتخاریست برای یک ملت . پوشکین ، الکسی تولستوی ، لرمانتف ، گونچاروف ، گوگول ، تورگینف ، داستایفسکی ، لئو تولستوی ، کارامازین ، کریلف ، آکساکوف و بولگاکف و ... در موسیقی بزرگانی چون ، چایکوفسکی و استراوینسکی ، موسورگسکی ، کورساکف و در نقاشی بنیان گذار مکتب آبستر ، واسیلی کاندینسکی و دیگرانی چون ، ایوان نیکلایویچ کرامسکوی ، واسیلی پروف ، ایلیا رپین و ... البته اگر قرار بود خود آندری این مطلب را بنویسد 1000 اسم دیگر از فلاسفه و بزرگان را نام می برد ، من به دلیل غرق شدن در دو فرهنگ پر از فیلسوف و شاعر و نویسنده متاسفانه خیلی از این بزرگان را نمی شناسم او بارها به من گفته خوشحال است که شانس روس بودن و در ایران به دنیا آمدن را داشته چون آنوقت هیچ ترجمه ای نمی توانست لذت حافظ و سعدی و مولانا و سهراب و دیگر آثار خوب ادبیات ایران را به آدم منتقل کند . به سه زبان فارسی ، روسی و فرانسه تسلط کامل دارد حالا بگذریم از انگلیسی و ایتالیایی که به قول خودش در حد رفع نیاز بلد است و من به هیچکدام ! همیشه هم از من می پرسد :<< چه کردی با زبان دوم و سوم و ...>> و من در زبان اول فارسی هم مانده ام چه برسد به زبان دوم و سوم و ...

از روزی که به یاد دارم همه از او تعریف میکردند حتی مادر که به آسانی از کسی تعریف نمیکند مانند برادر کوچک خود او را دوست داشت و دارد من در ذهنم از او مرد قوی ساخته بودم مانند هر کودک دیگری او قهرمان من بود ، پدر از او به عنوان بهترین برادرم یاد میکند و همیشه در مورد کارهای آندری در کودکی و جوانی خاطره تعریف میکند . اولین بار در زمستانی که ده ساله بودم او را دیدم ، فقط عکس هایش را دیده بودم ، در فرودگاه مهرآباد منتظر بودیم ، هیجان زیادی داشتم وقتی آمد با خجالت سلام کردم ، با لبخند بغلم کرد و بوسید گفت :<< ایرما جان کوچک >> اولین کسی بود که متوجه شباهت زیاد من به ایرما جان شده بود و من به طور عجیبی هنوز به خاطر این شباهت خوشحالم ! شاید چون مادر هم به عنوان عروس عاشق ایرما جان بود و هست قبل از تولد من او از این دنیا رفت ولی عکس هایش هست و چقدر خوب شد که عکاسی را بشر به وجود آورد .

آندری رو به رویم بود با قد بلند ، موهای قهوه ای روشن بلند و ریش مرتب و چشمهای عسلی و مهربان ، تا دو روز اول از او خجالت می کشیدم ، متوجه خجالت من شده بود سعی میکرد به من نزدیک شود و کاری کرد که امروز با اینکه فاصله زیادی بین ما است از پدر به من نزدیک تر شده . سوغاتی هایش ، کلی وسایل نقاشی بود ، مداد رنگی 36 تایی ، ماژیک 24 تایی ، آبرنگ 24 رنگ ، دفتر نقاشی ، مداد نقاشی و ... شکلات و لباس هم آورده بود اما شکلات ها هم به اندازه وسایل نقاشی مرا خوشحال نکرده بود . فردای روزی که آمد غروب من و برادرم را برد بیرون ، گفت : << باید یک چیز مهم بخرم >> . خیابان جمهوری و یک راست رفت سراغ مغازه ای در یکی از کوچه ها مغازه ساز فروشی بود مرد جوان تا آندری را دید شناخت ، فهمیدم از دوستان دوران دبیرستان او بوده ، گفت یک گیتار خوب می خواهد طرف هم آدرس گرفت تا فردا بیاورد خانه ، فردا گیتار آمد ، آندری از دبیرستان گیتار میزد زمان رفتن سازش را هم با خود برد وقتی متوجه شد عاشق پیانو هستم گفت :<< عشق کافی نیست هر روز باید با معشوقت ، عشق بازی کنی ! >> و خودش با ساز همین ارتباط را داشت وقتی میرفت گیتارش را برای ما یادگاری گذاشت . هنوز گیتار کنار پیانو قرار دارد و این دو رفیق قدیمی و هم صحبت تنهایی های هم اند گاهی شب ها خیال میکنم با هم درد و دل میکنند و گیتار دلتنگ دستان آندری میشود . روز چندم بود به یاد ندارم انجیلی به من هدیه داد و گفت :<< این رو یه روز یکی به من هدیه داد و گفت روزی به کسی که فکر میکنی میتونه امانت دار خوبی باشه هدیه اش بده >> . گفتم :<< اون کی بود ؟ >> گفت :<< یه روزی بهت میگم >> هنوز به من نگفته است ، نه این راز را و نه خیلی رازهای دیگر که معتقد است هر چیزی در زمان خودش ، آندری مجرد است ، هر بار که دلیل اش را می پرسم ، فقط میخندد و میگوید : << شاید یه روزی بهت بگم ! >> به اندازه یک کتاب می توانم از آندری بنویسم از خوبی هایش از حرف هایش و... اما شاید بعدا باز بنویسم این فقط قطره ای بود درباره آندری و در حد یک معرفی کوچک از قهرمان کودکی من . آندری دوم که عاشق اش هستم در مطلب بعد مینویسم چون آن آندری هم حکایتی طولانی دارد چون یکی از افتخارات هر روس و هر انسان هنر دوستی است

پ ن ۱ : هر کی حدس بزنه جایزه نداره ! اما اعلام میکنم خیلی باهوشه !

پ ن ۲ : دلتنگی را چگونه معنی میکنیم ؟ حرفش را می زنیم حرف آنکس که بی قرار دیدنش هستیم

 

بدون شرح !

روز جهانی زن مبارک ...

نی

همچون ني تو خالي با پيكر خود احساس راحتي كن . ني تو خالي ني لبكي مي شود كه خداوند دميدن در آن را آغاز مي كند

  تيپولا  

گورستان

پسر کوچک بزرگ شد

آنقدر بزرگ که کشته شد

 مادرش رخت عزا به تن کرد

 پدرش درخت پیر خشک

 خواهرش گل یخ

 برادرانش مهر بر دهان

 خانه ها قفس

 دختران گل مصنوعی

 پسران ماشین کوکی

 مادران سر به زیر

 پدران بغض در گلو

 گوری مرا به سوی خود صدا میزند

 

یک تلفن ، یک خاطره .

مامانم همیشه میگفت : چو یاد شه کنی قالیچه انداز !

تو مطلب من و جورج و احمق یاد باندراس کردم و دیروز دیدم یه شماره ناشناس بهم زنگ زده جواب دادم و دیدم باندراس پشت خط هست! از شرکت جدیدش تو سعادت آباد زنگ زده بود چند سال پیش از بچه ها شنیده بودم که کار و بارش خوب شده . روزی که بهش گفتم دیگه نمی خوام به این رابطه احمقانه و کودکانه ادامه بدم 7 سال پیش بود . گفتم همه پسرا دانشگاه کار و بار دارن و مثل تو دلخوش باباشون نیستن و تو هر روز با ، بابات قهر میکنی و حتی گاهی پول نداری قبض موبایلت رو بدی و من پولشو میدم ! ( وضع مالی باباش خوب بود اما چون همیشه با هم دعوا داشتن و باندراس قهر میکرد می رفت خونه یه دوست دیونش که من خودمو کشتم تا رفاقت با اون پسره رو کنار بزاره و ... ) بهش گفتم تو یه رویا پردازی و در کنار تو فقط لحظه ای به آدم خوش میگذره و من مثل یه مادر باید هی مراقبت باشم و ... خلاصه اون التماس میکرد و من تصمیم خودمو گرفته بودم هیچ وقت عاشق نشدم ، نه عاشق اون و نه کس دیگه ای ، دوسش داشتم و نسبت بهش احساس مسئولیت میکردم ، ما هم سن بودیم و بچه اما فکر میکنم پسرا همیشه بچه تر از دخترا هستن ، برای همینه روانشناس ها میگن پسر باید چند سال از دختر بزرگ تر باشه . اعتراف میکنم روزای خوشی داشتیم ، خوش میگذشت ، میچرخیدیم و خوش بودیم ! دو تایی با دوستامون و ... اما یه جایی من احساس کردم بزرگ شدم و دیگه نمی خوام مثل قبل الکی بچرخم و خوش باشم اما اون هی فارغ التحصیل  شدنش و عقب می انداخت تا سربازی نره ! اسفند ماه بود براش پیش روانشناس وقت گرفتم و آخرین کاری بود که احساس میکردم می تونم براش انجام بدم . بعد از عید برای تولدم زنگ زد و های های گریه میکرد ، خواهرش بهم زنگ زد ، دوستامون رو واسطه کرد اما من تصمیم گرفته بودم راه ما جدا بود از روز اول که با هم دوست شدیم یه دوستی معولی بود وقتی گفت عاشقم شده ، بهش گفتم ببین ما خیلی بچه هستیم و می تونیم دو تا دوست خوب باشیم اما یادت باشه هر دوستی حتما به ازدواج و تا ابد در کنار هم بودن ختم نمیشه ها ! اگه جنبش رو داری بسم الله ! و اونم قبول کرد اما اون یه پسر کوچولوی ضعیف بود و زار زار گریه میکرد ، زمین و زمان و واسطه کرد ازش خواستم اگه واقعا راست میگه عاشق منه به آخرین حرفم گوش کنه و اینکه میگه دوستم داره رو ثابت کنه ، اونم گوش کرد ، آخرین حرف من رفتن پیش روانشناس بود و اون هم گوش کرد و این سر آغاز زندگی جدیدش شد . همیشه تا همین دو سال پیش بهم ایمیل میزد ، ایمیل عاشقانه نه ، حرفای معمولی و درد و دل میکرد ، منم هیچ وقت جوابشو نمی دادم چون می خواستم باور کنه من دیگه تو زندگیش نیستم . دو سال بود ایمیل نمی زد و بی خبر بودم تا دیروز ، غافلگیر شدم . احساس کردم مرد شده ، بزرگ شدن رو تو صداش ، تو حرفاش حس کردم ، گفت : من یه تشکر بهت بدهکارم ، اگه اون زمان اونطور منو از خودت دور نمی کردی من هنوز تو عالم خودم بودم با پدرم در جنگ و مثل اون دوست بیکار و بی هدفم هنوز هیچی نبودم ، خیلی وقتا به اون کار تو فکر میکنم تو برزگ ترین خدمت رو به من کردی ، کار تو مثل عمل یک جراح بود درد داشت تا مدت ها هم درد داشت اما درمانم کرد . باندراس ادامه داد : اون روزا یه بچه لوس بودم و اگه قرار بود با حمایت پدرم باهات ازدواج کنم نمیدونم الان زندگیمون چه جهنمی بوده ! .

خلاصه آدرس شرکتش رو داد و گفت خوشحال میشه اگه کاری دارم بهش بگم و البته گفت : خیلی دوست دارم یه بار دیگه ببینمت کاش دعوت منو برای یه روز نهار قبول کنی برای تشکر ! بهترین روزای زندگی من دوران با تو بودن بود . بعد تو، دو تا دوست دختر داشتم و الان یک سالی که تنهام اون دو تا نشونم دادن تو چقدر خوب بودی ! بیخود نبود برات زار میزدم و ...

گفتم : نه ، ممنون از دعوتت اما نمی تونم قبول کنم !

گفت : باور کن گاهی به خدا میگم همه دارایی که تو این مدت بدست آوردم رو ازم بگیر و فقط یه روز با تو بودن رو دوباره بهم بده

گفتم : نه، اون روزا قشنگیشون به همین بوده که مال اول جوونی بوده ، زیباییش به همین خاطره شدنش هست

گفت : دوباره میشه اون روزای قشنگ رو داشت با شرایط امروزی ...

 گفتم : خوشحال شدم صداتو شنیدم و میشنوم که اینقدر پیشرفت کردی کاری نداری !

گفت : این یعنی نه ! باشه اما فقط یه سوال کسی تو زندگیت هست ! البته دوست نداری نگو !

یه لحظه فکر کردم الکی بگم آره هست ، اما فکر کردم چرا دروغ بگم بعد فکر میکنه چون کسی تو زندگیم هست بهش نه گفتم ! پس راستش رو گفتم : نه ، کسی نیست

گفت : باشه ، پس هر وقت تصمیمت عوض شد بدون من هستم ، تا آخرش !

گفتم : نه ، تصیم من 7 سال پیش گرفته شده بود خداحافظ

گفت : یادم نرفته ، لج بازی و ... ( خندید ) شوخی کردما ! مواظب خودت باش ، خداحافظ

الان احساسم به این ماجرا فقط اینه که خوشحالم دوست خوبی براش بودم ، همین ، یقین دارم راه من و اون جداست ، تفکرات و آرزوهامون ، درستِ که مرد شده بود و دیگه پسر بچه نبود ولی من میدونم مردِ رویاهام اون نیست ، شاید تا ابد پیداش نکنم اما ترجیح میدم تنها بمونم تا اینکه دوباره به یه رابطه مرده که دیگه هیچ احساسی به اون آدم ندارم و تبدیل به یه خاطره برام شده برگردم من یه اخلاق دارم نمی دونم بد یا خوب هست اما اینطوری هستم از کسی دل بکنم ، دیگه برگشت ندارم . یقین کنم به درد هم نمیخوریم تبدیل به یه سنگ میشم ، شاید تا ابد تنها بمونم اما اینطوری راحت تر و خوشحال ترم .

  سوارِ بر اسب سفید رویاهای من جایی وسطِ این هیاهو گم شده ! نمی دانم شاید اسب ندارد که دیر کرده ! شاید من دیر کردم ! شاید به قول پدر آمد و من ندیدم اش ، شاید به قول عمو آندری تکامل من در تنها بودن است مانند مسیح ! و هزاران شاید دیگر فقط امیدوارم لحظه مرگ از گذشته ام راضی باشم و احساس کنم بهترین تصمیمات رو در لحظه ها گرفتم ، تا به امروز که تمام زندگیم رو با اشتباهات و کارهای درست و خلاصه هر خوبی و بدی دوست دارم امیدوارم لحظه آخر هم راضی باشم و البته دیگران هم از من به نیکی یاد کنند .

بالهایی باید ساخت !

این یک داستان نیست ، این یک واقعیت نیست ، این یک تخیل نیست ، این تمام آنچه است که من در این لحظه به آن می اندیشم ، لحظه اکنون ، من سوار بر قایق در حال فرار از این شهر که دریایی ندارد هستم آرزویم نجات مردمانم بود در حالی که از نجات خود ناتوانم در قایقی به گل نشسته گیر افتادم ، ماموران به دنبالم ، میخواهند مرا با خود ببرند به میان جماعت ، جماعتی که من از دستشان در حال فرارم ، رهایم کنید ، رهایم کنید که من اگر از دست شما رها شوم تازه در ابتدای راهم . چه اصراری دارید به نگاه داشتن دیوانه ای در کنار خود ، دیوانه که پذیرفت از شهر برود ، از چه می ترسید که میخواهید در بندش کنید و هر روز چهره زشت خود را به او نشان دهید ، دیوانه پذیرفت که برود به دور دست ها به آنجا که هیچ حیوانی زندگی نمیکند و برود در میان انسان هایی به نام اسب و آهو و گرگ و شیر و پلنگ و خرس و گراز و خرگوش و بز و ... آنها که تا گرسنه نباشند به کسی آزاری نمیرسانند و چون سیر گشتند طمع ندارند بر جان و مال و ناموس دیگری ، آری دیوانه پذیرفت تا از شهر حیوانات انسانی برود به شهر انسانهای حیوانی ! اگر دیوانه باشی میفهمی دیوانه چه گفت ، وگرنه تو هم می پنداری که باز هزیان گویی کرد این دیوانه مفلوک . دیوانه لحظه ای خوی مردمان شهرش را دارد ، مغرور و مست ، طماع و پلید و لحظه ای گریان و پشیمان ، دردمند از این همه درد و نادانی . با خود فکر کرد باید رفت ، پشت دریاها شهریست ! اما این شهر دریایی ندارد ، شاید پشت آن کوه بلند شهری باشد ، قایقی ! نه ، با قایق پشت کوه نمی روند دیوانه جان ! پس چه ؟ بالهایی خواهم ساخت ! پروازی باید کرد ، دور باید شد از این شهر کثیف ! پشت کوه ها شاید شهری باشد ! مردم آن شهر شاید نکشند یک دگر را ، نخورند حرف زور را ، پشت آن کوه بلند شاید شهری باشد ، بالهایی باید ساخت ، پرواز باید کرد از روی این شهر غریب که در آن مردمش خون در جام مینوشند و ذکر یا حق برلب میگویند ...  

جورج و من و احمق !

جورج برنارد شاو گفته : << هر مردى که در بیست سالگى کمونیست نباشد احمق است و هر مردى که در سى سالگى کمونیست باقى بماند احمق تر است >>

با خواندن این جمله یاد خودم افتادم و کمی ذوق کردم که حداقل از نظر جورج عزیر من احمق نیستم ! وقتی بیست سالم بود با چنان شوقی کمونیست ها را دوست داشتم که امروز وقتی به آن روزها فکر میکنم خودم متعجب میشوم ! یادش بخیر در آن دوران با پسری دوست بودم ، لقبش در دانشگاه باندراس بود ! ( چون شبیه آنتونیو باندراس بود بچه ها باندراس صدایش میزدن ) این باندراس بنده خدا هر زمان که میخواست با ما کمی حرف عشقولانه بزند بنده شروع میکردم به حرف های سیاسی و فلسفی زدن و بحث کردن و آخرش هم دعوا ! یادم نمیرود  با چنان هیجانی حرف میزدم که فقط از یک آدم بیست ساله بر می آمد به باندراس میگفتم : ببین اگه یه روزی بچه داشته باشم روزی سه بار قبل از هر وعده غذا باید بچه هام بگن دین افیون توده ها ! تا بتونن غذا بخورن ! و ...

عجب دیکتاتوری بودم و خبر نداشتم ! باندراس میگفت حرف زور میزنم ! منم داد میزدم ، همینه که هست و میرفتم پی کارم و باندراس بدبخت با شاخه گل شب می آمد دم در خانه و میگفت : هر چی خانوم لنین بگه ، تسلیم !

چنان به جمله دین افیون توده ها اعتقاد داشتم که روزی یک بار از باندراس می پرسیدم دین ... ! دین ... چی ؟ و اون بدبخت هم میگفت : دین افیون توده ها ست !

خلاصه روزها و شب ها گذشتند زندگی چیزهای نو و تازه ای را هر روز به من نشان داد سرم از آن همه شور و هیجان کم کم خالی میشد تا اینکه یک روز در بیست و پنج سالگی از توی کمد اتاقم جعبه ای را بیرون آوردم جعبه ای را که سالها قبل گذاشته بودم تو کمد و سراغش نرفته بودم از توی جعبه مجسمه مریم باکره و مسیح را در آوردم مجسمه ای که مال پدر بود و من در کودکی آنقدر شیفته اش بودم که پدر آن را به من هدیه داد و من هر شب به پای مجسمه زانو میزدم و دعا میخواندم بعد از سالها نگاه به آن مجسمه مرا به کودکی برد و دلم لرزید و مجسمه  دوباره روی طاقچه اتاقم جا گرفت ، دومین چیزی که از درون جعبه در آمد انجیلی بود که عمو آندری در اولین دیدارم با او در ده سالگی به من هدیه داد و سومین چیز قران کوچکی که مادر برایم خریده بود و در کیف مدسه ام تا سال آخر دبیرستان  بود چون مادر اعتقاد دارد قران محافظ فرزندش است و امروز هم گاهی گردنبند عقیقی که رویش آیه ون یکاد نوشته و مادر برایم خریده بود و روزهایی هم بنا به حس آن روز گردنبد صلیب یادگار پدربزرگ را به گردن می اندازم امروز نه مسلمانم ، نه مسیحی  ، امروز کمونیست هم نیستم امروز دینی دارم به نام وجدان هر وقت کسی میپرسد مسلمانی یا مسیحی میگویم هیچ ، دین من وجدان من است در عصر یخبندان بیدار نگه داشتن وجدان سخت است باید هر لحظه صدایش کنی تا در این سرما به خواب نرود که در این سرما خوابیدن حکم مرگ را دارد و مرگ وجدان ، مرگ انسانیت است و این کار سختی است سخت تر از مسلمان و مسیحی بودن .

پ ن : پدرم در کودکی انجیل می خواند در جوانی کافر شد و اکنون در 64 سالگی قران می خواند ! مادرم در کودکی قران می خواند در جوانی عاشق پسری کافر شد اکنون در 60 سالگی قران و انجیل می خواند ، هم دست به دامن مریم باکره میشود و هم دست به دامن دختر پیامبر فاطمه ! موجود غریبیست  این بشر !!!