مامانم همیشه میگفت : چو یاد شه کنی قالیچه انداز !
تو مطلب من و جورج و احمق یاد باندراس کردم و دیروز دیدم یه شماره ناشناس بهم زنگ زده جواب دادم و دیدم باندراس پشت خط هست! از شرکت جدیدش تو سعادت آباد زنگ زده بود چند سال پیش از بچه ها شنیده بودم که کار و بارش خوب شده . روزی که بهش گفتم دیگه نمی خوام به این رابطه احمقانه و کودکانه ادامه بدم 7 سال پیش بود . گفتم همه پسرا دانشگاه کار و بار دارن و مثل تو دلخوش باباشون نیستن و تو هر روز با ، بابات قهر میکنی و حتی گاهی پول نداری قبض موبایلت رو بدی و من پولشو میدم ! ( وضع مالی باباش خوب بود اما چون همیشه با هم دعوا داشتن و باندراس قهر میکرد می رفت خونه یه دوست دیونش که من خودمو کشتم تا رفاقت با اون پسره رو کنار بزاره و ... ) بهش گفتم تو یه رویا پردازی و در کنار تو فقط لحظه ای به آدم خوش میگذره و من مثل یه مادر باید هی مراقبت باشم و ... خلاصه اون التماس میکرد و من تصمیم خودمو گرفته بودم هیچ وقت عاشق نشدم ، نه عاشق اون و نه کس دیگه ای ، دوسش داشتم و نسبت بهش احساس مسئولیت میکردم ، ما هم سن بودیم و بچه اما فکر میکنم پسرا همیشه بچه تر از دخترا هستن ، برای همینه روانشناس ها میگن پسر باید چند سال از دختر بزرگ تر باشه . اعتراف میکنم روزای خوشی داشتیم ، خوش میگذشت ، میچرخیدیم و خوش بودیم ! دو تایی با دوستامون و ... اما یه جایی من احساس کردم بزرگ شدم و دیگه نمی خوام مثل قبل الکی بچرخم و خوش باشم اما اون هی فارغ التحصیل شدنش و عقب می انداخت تا سربازی نره ! اسفند ماه بود براش پیش روانشناس وقت گرفتم و آخرین کاری بود که احساس میکردم می تونم براش انجام بدم . بعد از عید برای تولدم زنگ زد و های های گریه میکرد ، خواهرش بهم زنگ زد ، دوستامون رو واسطه کرد اما من تصمیم گرفته بودم راه ما جدا بود از روز اول که با هم دوست شدیم یه دوستی معولی بود وقتی گفت عاشقم شده ، بهش گفتم ببین ما خیلی بچه هستیم و می تونیم دو تا دوست خوب باشیم اما یادت باشه هر دوستی حتما به ازدواج و تا ابد در کنار هم بودن ختم نمیشه ها ! اگه جنبش رو داری بسم الله ! و اونم قبول کرد اما اون یه پسر کوچولوی ضعیف بود و زار زار گریه میکرد ، زمین و زمان و واسطه کرد ازش خواستم اگه واقعا راست میگه عاشق منه به آخرین حرفم گوش کنه و اینکه میگه دوستم داره رو ثابت کنه ، اونم گوش کرد ، آخرین حرف من رفتن پیش روانشناس بود و اون هم گوش کرد و این سر آغاز زندگی جدیدش شد . همیشه تا همین دو سال پیش بهم ایمیل میزد ، ایمیل عاشقانه نه ، حرفای معمولی و درد و دل میکرد ، منم هیچ وقت جوابشو نمی دادم چون می خواستم باور کنه من دیگه تو زندگیش نیستم . دو سال بود ایمیل نمی زد و بی خبر بودم تا دیروز ، غافلگیر شدم . احساس کردم مرد شده ، بزرگ شدن رو تو صداش ، تو حرفاش حس کردم ، گفت : من یه تشکر بهت بدهکارم ، اگه اون زمان اونطور منو از خودت دور نمی کردی من هنوز تو عالم خودم بودم با پدرم در جنگ و مثل اون دوست بیکار و بی هدفم هنوز هیچی نبودم ، خیلی وقتا به اون کار تو فکر میکنم تو برزگ ترین خدمت رو به من کردی ، کار تو مثل عمل یک جراح بود درد داشت تا مدت ها هم درد داشت اما درمانم کرد . باندراس ادامه داد : اون روزا یه بچه لوس بودم و اگه قرار بود با حمایت پدرم باهات ازدواج کنم نمیدونم الان زندگیمون چه جهنمی بوده ! .
خلاصه آدرس شرکتش رو داد و گفت خوشحال میشه اگه کاری دارم بهش بگم و البته گفت : خیلی دوست دارم یه بار دیگه ببینمت کاش دعوت منو برای یه روز نهار قبول کنی برای تشکر ! بهترین روزای زندگی من دوران با تو بودن بود . بعد تو، دو تا دوست دختر داشتم و الان یک سالی که تنهام اون دو تا نشونم دادن تو چقدر خوب بودی ! بیخود نبود برات زار میزدم و ...
گفتم : نه ، ممنون از دعوتت اما نمی تونم قبول کنم !
گفت : باور کن گاهی به خدا میگم همه دارایی که تو این مدت بدست آوردم رو ازم بگیر و فقط یه روز با تو بودن رو دوباره بهم بده
گفتم : نه، اون روزا قشنگیشون به همین بوده که مال اول جوونی بوده ، زیباییش به همین خاطره شدنش هست
گفت : دوباره میشه اون روزای قشنگ رو داشت با شرایط امروزی ...
گفتم : خوشحال شدم صداتو شنیدم و میشنوم که اینقدر پیشرفت کردی کاری نداری !
گفت : این یعنی نه ! باشه اما فقط یه سوال کسی تو زندگیت هست ! البته دوست نداری نگو !
یه لحظه فکر کردم الکی بگم آره هست ، اما فکر کردم چرا دروغ بگم بعد فکر میکنه چون کسی تو زندگیم هست بهش نه گفتم ! پس راستش رو گفتم : نه ، کسی نیست
گفت : باشه ، پس هر وقت تصمیمت عوض شد بدون من هستم ، تا آخرش !
گفتم : نه ، تصیم من 7 سال پیش گرفته شده بود خداحافظ
گفت : یادم نرفته ، لج بازی و ... ( خندید ) شوخی کردما ! مواظب خودت باش ، خداحافظ
الان احساسم به این ماجرا فقط اینه که خوشحالم دوست خوبی براش بودم ، همین ، یقین دارم راه من و اون جداست ، تفکرات و آرزوهامون ، درستِ که مرد شده بود و دیگه پسر بچه نبود ولی من میدونم مردِ رویاهام اون نیست ، شاید تا ابد پیداش نکنم اما ترجیح میدم تنها بمونم تا اینکه دوباره به یه رابطه مرده که دیگه هیچ احساسی به اون آدم ندارم و تبدیل به یه خاطره برام شده برگردم من یه اخلاق دارم نمی دونم بد یا خوب هست اما اینطوری هستم از کسی دل بکنم ، دیگه برگشت ندارم . یقین کنم به درد هم نمیخوریم تبدیل به یه سنگ میشم ، شاید تا ابد تنها بمونم اما اینطوری راحت تر و خوشحال ترم .
سوارِ بر اسب سفید رویاهای من جایی وسطِ این هیاهو گم شده
! نمی دانم شاید اسب ندارد که دیر کرده
! شاید من دیر کردم
! شاید به قول پدر آمد و من ندیدم اش
، شاید به قول عمو آندری تکامل من در تنها بودن است مانند مسیح
! و هزاران شاید دیگر فقط امیدوارم لحظه مرگ از گذشته ام راضی باشم و احساس کنم بهترین تصمیمات رو در لحظه ها گرفتم ، تا به امروز که تمام زندگیم رو با اشتباهات و کارهای درست و خلاصه هر خوبی و بدی دوست دارم امیدوارم لحظه آخر هم راضی باشم و البته دیگران هم از من به نیکی یاد کنند . 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 3:44 توسط هارلکن
|