هارلکن کیست ؟

سلام از اونجایی که تعداد دوستانی که از من پرسیدن هارلکن و پانتالونه و دوتوره کی هستن به ۵ نفر رسید دیدم بد نیست یک توضیح کوتاهی در این مورد بدم  . این افراد شخصیت های یک نوع کمدی در ایتالیای قدیم به نام  کمدیا دلارته هستند این نمایش شاد و خیابانی بود و مهم ترین ویژگی این نمایش بداهه گویی و شخصیت های تیپیکال آن است این کمدی را می توان با نمایش روحوضی ایرانی و شخصیت مبارک و ارباب مقایسه کرد .

شخصیت ها :

۱- زانی یا اسکاپنه یا هارلکن : نوکری بذله‌گو و شوخ است و اولین پرسوناژی است که رسماً وارد نمایش‌های کمدی دلارته می‌شود

۲- کاپیتانه :لاف زن

۳- پانتالونه :تیپ تاجر و خسیس، شهوتران و تازه به پول رسیده معنی کلمه پانتالونه در زبان ایتالیایی و فرانسوی به معنی شلوار هست و این کنایه ایست از آدم  نو کیسه

۴- دوتوره :نماینده کسانی که تظاهر به فهمیدن می‌کردند . قشر روشنفکرنما در جامعه . کسانی که تظاهر به بافرهنگ بودن و اهل مطالعه و روشنفکری دارند 

اغلب ماجرا در این کمدی درگیری بین پانتالونه و دوتوره هست و پسر دوتوره و دختر پانتالونه که عاشق و دلداه هم هستن و پدرانشان مانع رسیدن این دو عاشق هستند و این میان هارلکن که نرمال ترین و معقول ترین فرد در این بین است با بذله گویی ها و تیزهوشی خود باعث رسیدن دو دلداده میشود

صحبت کردن درباره این سبک نمایش و اشخاص آن زمان زیادی می خواهد من فقط خواستم ذهنیت کوچکی به دوستان در این مورد داده باشم . شما قضاوت کنین در جامعه امروز ما چقدر نو کیسه شهوت ران همانند پانتالونه داریم ! چقدر خالی بند و لاف زن و دروغ گو مانند کاپیتانه داریم ! چند هزار روزشنفکرنما مانند دوتوره در اطراف ما زندگی میکنند ؟ ! و چه تعداد هارلکن زیرک و مهربان !

 

اهل کجایی ؟

می خوام در مورد چیزی حرف بزنم که مطمئنا موافق و مخالف زیاد داره قبل از هر چیز دو نکته را می خوام بگم ، اول اینکه  باعث نوشته شدن این پست ، مطلب دوست عزیز مجید زیتون بود  .http://www.bipelomar.blogfa.com/post-50.aspx  دوم  ، خواهشا دوستان تهرانی بهشون بر نخوره اگه تهرانی بودن به اینه که متولد اونجایی من هم متولد تهرانم مادرم چهل و اندی سال ساکن تهران است پدرم در زمستان 1948 در مسکو به دنیا آمد اما به دلیل فرار سیاسی پدرش از مسکو به تهران وقتی 6 ماه بیشتر نداشت همراه پدر و مادرش به تهران آمد و به دلیل فرصت نداشتن پدربزرگ در مسکو براش شناسنامه نگرفت و شناسنامه پدر من هم تهران و بزرگ شده تهران و اتفاقا بعد 63 سال زندگی در این شهر عاشق تهران هست همونطور که من هستم چون تمام خاطراتم لحظه لحظه های زندگی ام مانند پدر در کوچه پس کوچه های این شهر بوده حتی ما نسبت به محله مان هم تعصب داریم و عاشقش هستیم و هرگز محله خودم رو با هیچ محله دیگه ای تو تهران عوض نمی کنم پس لطفا تعصب به معنی بد و کورکورانه اش رو کنار بزاریم . سرشماری که در دهه 70 صورت گرفت رو حتما به یاد دارین در اون زمان اعلام شد که کمتر از 10 خاندان در تهران بزرگ سکونت دارن که از 200 سال پیش که تهران پایتخت شد ساکن اونجا بودن ! اگه یه تحقیق کوچولو بکنین میبینین که تهران دهات بزرگی بود در واقع چندین دهات که هنوز خیلی از اونها اسم خودشون رو حفظ کردن و الان تبدیل به محله شدن و جالب اینکه این دهات ها با هم جنگ و درگیری داشتن و به دلیل داشتن چنارهای زیبا برخی به تهران ، چناران میگفتن . شهرری ، شهر مهم و قدیمی و تاریخی این ناحیه بود . یک نکته دیگه که شاید برای برخی جالب باشه اینه ، تهران قدیم در واقع همان روستای بزرگ و خوش آب و هوا به دلیل موقعیت جغرافیایی خوب مخفیگاه راهزنان بود و خانواده راهزنان عزیز هم در این روستا زندگی میکردن ! آقامحمد خان که خودش یک وحشی بود من به شخصه دو جلد کتاب خواجه تاج دار رو سالها پیش خوندم و توصیه میکنم اگر حوصله دارین بخونینش خیلی جالب هست . بله میگفتم آقا محمد خان به دلیل آب و هوا و موقعیت جغرافیایی خوب این روستا که از مرزها دور بوده و از دست حمله همسایگان در امان این روستای بزرگ را به عنوان پایتخت انتخاب کرد . بحث زیاد و جالب هست من برای اینکه حوصله دوستان سر نره کوتاه سخن میگم میدونم دوستان بهتر از من مطالب رو میدونن و احیانا اگر هم بخوان بیشتر بدونن منابع مختلفی برای تحقیق وجود داره . به قول مادر جان جامعه شناس بنده که من هر چه در این زمینه ها میدونم از مطالعه کتاب های مربوط به کار مادر جان هست و گفتگو با او ، بله مادر جان میگه : << یک جورایی تهران شبیه آمریکا هست ! >>  اول خنده ام گرفت اما دیدم راست میگه امریکا هم کشوری هست جدید ، سرزمین رویایی مهاجران اروپایی برای زندگی بهتر کشوری که در آن از همه کشورهای دنیا آدم میبینی ، کسی نمی تونه بگه من آمریکایی اصیل هستم ! تنها سرخ پوستان که خیلی خیلی کم هستن می تونن چنین ادعایی بکنن بقیه فقط می تونن ادعا کنن که قدیمی تر هستن نصبت به مهاجران دیگه فقط همین ! تهران هم همینطور با پایتخت شدنش همه از شهرها و روستاهای دیگه به اینجا مهاجرت کردن و این یک امر طبیعی هست هر جا که امکانات بیشتر باشه تجمع هم بیشتر میشه . حالا حرف من اینه درسته که ما پز تهرانی بودن رو بدیم ! از نگاه بالا به بچه های شهرستانی نگاه کنیم ! هرکی لهجه داشت دستش بندازیم ! حرف من اینه ریشه هامون رو فراموش نکنیم ! فراموش نکنیم ! یه دلیل خیلی مهم که بچه ها از اصالت شون فرار میکنن و خودشون رو پشت کلمه محل تولد : تهران ، قایم میکنن ، خبر نداشتن از تاریخ و فرهنگ شهرهای پدری و مادری شون هست ، چند وقت پیش یکی از بچه های کلاس زبان ازش پرسیدم اصالتا اهل کجایی ؟ مثل 90 درصد که اول میگن تهران و بعدا کاشف به عمل می یاد اهل جای دیگه ای هستن گفت : تهران . بعد از کلی صحبت کردن و شنیدن حرفای من گفت : خوب مامانم متولد تهران هست اما باباش اینا اهل ساوه بودن و پدرم هم اهل زنجان و ...

ازش پرسیدم تاحالا رفتی گنبد سلطانیه ؟ گفت : نه ! گفتم : چرا ؟ زنجان تا تهران که دو ساعت ، دو ساعت و خرده ای بیشتر راه نیست

گفت : گنبد سلطانیه چی هست ؟ .

خیلی ناراحت شدم البته مقصر پدر این دختر بود که فرزندش رو با آثار تاریخی و فرهنگی و به طور کلی با تاریخ شهرش آشنا نکرده ، کلی آدم از شهرهای مختلف اروپا می یان تا سومین گنبد بزرگ دنیا و بزرگ ترین گنبد آجری دنیا که تک هست رو ببینن دو گنبد دیگه سنگی هستن که هر دو بعد از گنبد سلطانیه و به تقلید از اون ساخته شدن اما بزرگ تر از اون اما به دلیل آجری بودن گنبد سلطانیه این گنبد در نوع خودش بی نظیر و بزرگ ترینه در جهان ( دو گنبد دیگه ، گنبد کلیسای سانتاماریا در ایتالیا و گنبد سلطانیه در استانبول ) و جای گریه داره این دختر ایتالیا رو دیده اما شهر پدری خودش رو که کمتر از سه ساعت با تهران فاصله داره رو ندیده ! وقتی براش از تاریخ و تمدن زنجان گفتم ، تعجب کرد . بله یک دلیل مهم اینه که به بچه هامون نگفتیم شهر ابا و اجدادیشون دارای چه فرهنگ و تاریخی هست اونها رو نبردیم آثار باستانی شهرهای اجدادشون رو ببین و ببینن که مردم از اون سر دنیا می یان تا از نزدیک این آثار رو ببینن من امثال این دختر رو زیاد دیدم که وقتی خبر دار شدن شهر اجدادشون چه تاریخ و تمدنی داشته بعد از اون با افتخار میگفتن ما درسته که تهران به دنیا اومدیم اما اصالتا اهل فلان جا هستیم . وقتی به شهرهای کوچکی سفر کردم و  آثار 1500 و 2000 سال رو تو اون شهرها دیدم شگفت زده شدم در حالی که خیلی از مردم اون شهر کوچک خبر از این گنجینه مهم خودشون ندارن کار بزرگی که مثلا 1000 سال پیش بدون هیچ امکاناتی اومدن و یه همچین شاهکارهایی رو درست کرده بودن متاسفانه همه یه تخت جمشید می شناسن و یه اصفهان رو !

سر شما رو درد آوردم یک کتاب بزرگ میشه در این مورد نوشت اما بیاییم به بچه هامون یاد بدیم کی بودن و کی هستن بیاییم بهشون یاد بدیم تهران و شهرستان ، ایران و آمریکا ! مهم انسان بودنِ ، انسان بودن . اول از همه به خودم میگم ، اینقدر در کلام شعار انسان دوستانه ندیم و  در عمل نژادپرست نباشیم یه کم انسان باشیم و انسانی نگاه کنیم ، عیب ها و خوبی های کشور و شهر خودمون رو بدون تعصب ببینیم تا بتونیم عیب ها رو برطرف و خوبی ها رو بیشتر کنیم .

تو مطلب مرز http://pantalone.blogfa.com/post-5.aspx که چند ماه پیش نوشتم اشاره ای مختصر کردم که ما نمی تونیم از ریشه هامون فرار کنیم و اونجا به خودم گفتم : ایرانی بودن یا نبودن ! مسئله این نیست ! مسئله انسان بودن است و حالا میگم ، تهرانی بودن یا نبودن ... !

پ ن : بچه کجایی ؟

با مویی ؟ تهرون درخونگاه !

 

 

من عاشق دو تا آندری هستم 2

سلام در چند مطلب قبل در مورد آندری اول حرف زدم و همان بود که من را با آندری دوم آشنا کرد و من عاشقش شدم آندری آرسنیه ویچ تارکوفسکی در چهارم آوریل ۱۹۳۲ در ناحیه ی ایوانو ونا کنار رود ولگا در خانواده ای بافرهنگ و نمونه ی نوعی روشنفکران روسی متولد شد . ( در واقع امروز سالروز تولدش بود ) . مادرش ماریا ایوانوواویشنیاکووا زنی دانا و مقتدر و شیفته ی ادبیات و هنر بود او نخستین و مهم ترین آموزگار آندری بود و به پسرش عشق ادبیات و هنر را آموزش داد وقتی به سالهای کودکی اش دقت میکنیم متوجه می شویم که ادبیات چه نقش مهمی در تکامل فکری او داشت . پدرش آرسنی تارکوفسکی شاعری مشهور بود که در زمان ازدواج با مادرش هنوز گمنام بود اما بعد ها اشعارش به زبان های اروپایی هم ترجمه شدند . آندری تنها یک خواهر به نام مارینا داشت . در سال ۱۹۵۱ در رشته زبان و ادبیات عربی مشغول به تحصیل شد اما آن را رها کرد و در ۱۹۵۲ به تحصیل در رشته زمین شناسی پرداخت . در ۱۹۵۴ وارد مدرسه ی دولتی سینما شد .

آثار مهم او : کودکی ایوان . سولاریس . استاکر ( هر سه بر اساس آثاری ادبی ساخته شدند ) . آندری روبلف . نوستالیگا . ایثار و آینه .

تارکوفسکی سخت بر این اعتقاد بود که یک کارگردان مولف باید فیلم نامه ی هر اثر را خودش بنویسد البته به گمانش هیچ ایرادی نداشت که کارگردان از تجربه ی دیگران یاری بگیرد .

او در ۲۹ دسامبر ۱۹۸۶ در ۵۰ سالگی از این دنیا رفت دور از وطن و در فرانسه اما همیشه در همه ی آثارش اصالت روس بودنش را به رخ می کشید .

خیلی خیلی میشود در مورد این مرد بزرگ حرف زد اما یک توصیه دوستانه اگر از دیدن فیلم به عنوان یک عمل صرفا سرگرم کننده لذت می برید از آثار تارکوفسکی که دارای ریتم کند و نماهای طولانی هست و مفاهیم عمیق فلسفی را نشان می دهد لذت نمی برید اما شما دوستانی که عاشق تصاویر ناب و شاعرانه و دیالوگ های کم اما دیوانه کننده که تا ابد در ذهن شما باقی می مانند و شما هر از گاهی که به یاد آن فیلم می افتید دوباره شما را به فکر فرو می برند هستید توصیه می کنم تمام آن هفت فیلمی را که نام بردم ببینید و مطمئن باشید آن دو ساعت هایی را که برای دیدن این فیلم ها خرج کردید مطمئنا جزو مفیدترین ساعات زندگی شما بوده

آندری تارکوفسکی عزیز مرا ببخش که زبانم عاجز است از ستایش تو . دوستان محبوب ترین فیلم ساز من تارکوفسکی است انسانی که در تمام آثارش اخلاق نه شعارگونه و احمقانه بلکه اخلاق به معنای واقعی در آنها موج می زند و همین باعث شهرت و جاودانگی او در تمام دنیا شده است درد او درد نجات بشریت بود . در مورد هر فیلم او بزرگان سینما ساعت ها حرف زدند و کتاب ها نوشتند به خاطر طولانی نشدن مطلب قطره ای گفتم از دریا اما کافیست نام زیبای او را در گوگل جستجو کنید .

تولدت مبارک تارکوفسکی عزیز  خدا را سپاس گزارم که تو را به این دنیا هدیه داد . آرام بخواب که وظیفه ات را خوب انجام دادی .

 

بدون شرح !

سلام امروز صبح که بیدار شدم البته شرمنده صبح که نبود ساعت ۱۳ بود تلویزیون رو روشن کردم دیدم داره میگه رئیس جمهور محترم آقای مهندس ... !!!! پیام تبریکی به مناسبت روز طبیعت دادن و فکر کردم هنوز خوابم ! هی چشمام رو مالوندم و تیز شدم به صفحه منیتور دیدم چهره آقای مهندس ... هست !!! با همان نجابت همیشگی بلند شدم چند سیلی به صورت نازنینم زدم دیدم نه هنوز تصویر و صدا همان است داد زدم و اهل خانه را صدا زدم دیدم باز تصویر همان است خلاصه کم کم داشت باورم میشد و خوشحال شدم که ای بابا پس همه چیز خوب بود و من تا الان خواب میدیدم از پدر پرسیدم الان نوروز ۱۳۸۹ است ! گفت نه ۱۳۹۰ ! تعجب کردم جور نبود ! یعنی من دو سال خواب بودم ! یا اصلا خواب نبودم همین دیشب خواب بودم ! بدجوری ذهنم درگیر بود کم کم داشتم خل میشدم که صدای مجری اخبار من را از افکار عجیب کشاند بیرون : ببینندگان عزیز به خاطر تماس های زیاد هم وطنان عزیز ما مجبور شدیم الان موضوع رو لو بدیم ! وگرنه قرار بود اخبار ساعت ۲۱ اعلام کند ! .

خدایا موضوع چیه ؟ گوینده نگذاشت تا مدت زیادی من در گیجی بمونم و گفت : هموطنان عزیز خواستیم خوش باشین این دروغ ۱۳ هدیه ای بود از صدا و سیما !!!

و من که همه خوشی هام تبدیل به یاس شد هرچند که خیلی عجیب بود اما همون دو ساعت داشتم باور میکردم که همه چیز شاید درست شده و این زیباترین و راست ترین دروغ ۱۳ بدری بود که شنیده بودم

 

بی شرمی !

دیروز یکی زنگ زد تبریک گفت . این آقا یه زمانی استاد ما بود بعد شد دوست ما بعد عاشق ما و پیشنهاد ازدواج داد حرف دو سال پیش هست این آدم نما ! خیلی قشنگ حرف می زد باسواد و کلی ادعا هنرمندی داشت تلویزیون محترم هم چند باری آورده بودش و خلاصه ظاهر و باطن خیلی فرق داشت  زمانی که استادم بود بهش احترام می زاشتم ۱۶ سال از من بزرگ تر بود و ظاهر و قد و هیچ چیش به من نمی اومد هرگز فکر خاصی در موردش نمی کردم فقط احترام زیاد اونم به خاطر حرفاش بود همیشه حرف از طرفداری از حقوق زنها می زد و اینکه حق شون رو مردای ایرانی زیر پا و گذاشتن و خیلی حرف های انسانی و زیبای دیگه که اگه بگم یه کتاب میشه منم مجموعه نوشته هام رو داده بودم بخونه و نظر بده اونم آدم باتجربه ای بود و طرز فکر من رو فهمیده بود و طوری حرف می زد که من کم کم باور کرده بودم این گمشده من هست به من نزدیک شد و گفت :< تو برای من شاگرد نیستی تو دوست من هستی و من افتخار می کنم همچین دوستی دارم و ...> کلی از این چرب زبونی ها من همچنان بهش احترام می زاشتم و حس خاصی نداشتم اونقدر عاشق بازی در آورد که خودم باورم نمیشد استاد جدی و مهربان ما بتونه اینقدر عاشق پیشه باشه منم که سنگ نبودم بهش علاقه مند شدم وقتی مطمئن شد منم بهش احساس دارم گفت :< بیا در مورد ازدواج جدی فکر کنیم > من هم به خانواده گفتم و همه مخالف بودن به هزار دلیل که من بعدا فهمیدم حق با اونها بود بگذریم این آقای استاد که دید خانواده من مخالف هستن بهش برخورد و روی واقعیش رو نشون داد یه آدم روشنفکر نما که زن رو عروسک میدید باورم نمیشد تا مدت ها تو شوک بودم هنوز هم فکر میکنم خواب دیدم چطور یه آدم اینقدر راحت از تفکراتی که یک ذره هم اعتقاد نداره با احساس حرف می زنه فقط برای جلب نظر ! نمی دونم دلم می خواست همه حرف های سرکلاس و همه حرف های زمانی که برای من نقش عاشق دلباخته رو بازی می کرد و زمانی که روی واقعی خودش رو نشون داد رو میشد مثل یک فیلم به نمایش گذاشت .

حالا دیروز زنگ زده بود با پررویی تمام . خیلی راحت میگه خوب ما با هم نتونستیم ازدواج کنیم دعوا که نداریم دو تا دوست خوبیم تا ابد ! من با این آدم هیچ وقت دعوا نگرفتم بحث میکردم اما تربیت خانوادگی من طوری هست که اهل دعوا نیستم خیلی مودبانه این آدم رو کنار گذاشتم هر وقت هم که تماس گرفت به حرمت چند کلامی که در نقش استاد و شاگردی ازش سواد یادگرفته بودم با احترام برخورد کردم  اما لزومی نمیبینم با یه همچین آدم کثیف و بی شرمی در تماس باشم دیروز هم که زنگ زد خیلی مودبانه صحبت کردم حرفی برای گفتن با این آدم نداشتم یهو گفت : < ببین یه دختر مطلقه یا بیوه سراغ نداری به من معرفی کنی برای س ...! > گفتم : < ببخشید مگه من ! چطور فکر کردی که اینو از من بپرسی ! > گفت :< چرا ناراحت میشی مثلا تو یه روشنفکر هستی من که نتونستم ازدواج کنم پس نیازم رو چطور برطرف کنم دنبال یه آدم باشخصیت هستم که اونم همچین نیازی داشته باشه و قابل اعتماد من نمی خوام با همکارها و شاگردهام همچین رابطه ای داشته باشم دو فردا نرن بگن فلانی لختش اینطوری بود ! > من که دهن ام باز مونده بود که یارو دیوانه شده ! این چرت و پرت ها چیه که به من میگه ! گفتم :< نخیر زن مطلقه سراغ هم داشته باشم معرفی نمی کنم > گفت : < راستی زودتر شوهر کن دختر گرمی مثل تو که حاضر نیستی با دوست پسرت رابطه داشته باشی و نمی زاری کسی بهت دست بزنه و هی خودت رو سرکوب میکنی کم کم سنت بالای سی بره عصبی و دچار بیماری های روحی میشی ! > گفتم : < اگه میخواستم به خاطر س... ازدواج کنم تو ۱۸ سالگی این کار رو می کردم و ترجیح میدم روانی بشم تا با یه مرد که لیاقت من رو نداره باشم >

خلاصه خداحافظی کرد و من داشتم با خودم فکر میکردم چطور تونسته یه همچین حرفی رو به کسی بزنه که یه زمانی بهش میگفت : < تو همون فرشته ای هستی که سالها منتظرش بودم تا به پاش سجده کنم ! > و ۱۰۰۰۰ تا حرف عاشقانه تر از این و یا تو دانشگاه چنان رفتار عاشقانه داشت که چند تا از بچه ها فهمیده بودن مخصوصا دو تا از پسرهای کلاس حالا چطور به من این رو میگه ! مامانم معتقد هست که میخواسته مثلا لج من رو دربیاره ! در هر حال این آدم برای من مرد اگه یه روزی حس خوبی بهش داشتم به خاطر حرف هایی بود که میزد اما وقتی که روی واقعیش رو دیدم دیگه حس خوبی نبود چون این آدم اصلا خوب نبود یه حیوون واقعی بود و هست . اون زمان خودش رو کشت ساعت ها با من حرف می زد تا قانع بشم که چرا نباید با کسی که اینقدر دوسم داره رابطه س ... داشته باشم و هیچ وقت اینقدر خوشحال نبودم الان خیلی خوشحالم که در برابر حرف های زیباش مقاومت کردم و حسرت بودن با من رو تا ابد رو دلش گذاشتم . گاهی که قاط می زنم ! میگم چرا نمی تونم مثل بقیه راحت باشم اما وقتی که به آدم ها نگاه میکنم میبینم همون بهتر که خودم رو سرکوب کنم تا اینکه در آغوش کسی برم که فردا صبح دیگه در کنارم نیست وقتی که حرف های زیبا و روشنفکرانه میزنن اما در درون برای زن به اندازه یک عروسک هم ارزش قایل نیستن خوشحالم از اینکه خودم  رو سرکوب کردم . نه به این دلیل که آدم سنتی باشم نه هرگز. به این دلیل که معتقدم من ارزشمندم روحم و جسمم باید کسی بیاد که اون هم برای خودش و برای من و انسانیت ارزش قایل باشه ارزش واقعی و در عمل ثابت کنه وگرنه حرف زدن از هر کاری راحت تره . پسرعموی من که اصلا ایرانی نیست و مادری آمریکایی داره و در آمریکا به دنیا اومده و بزرگ شده یه روز بهم گفت : < میدونی منم به عنوان یه پسر یه بار احساس کردم مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفتم ! یه دوست دختری داشتم که فهمیدم فقط من رو به خاطر قیافه و اینکه تو س... قوی بودم می خواست ! نمی دونی چه ضربه بد روحی خوردم ! >        

همین پسرعموی من اولین بار تو ۲۲ سالگی با دختری که خیلی دوسش داشت رابطه برقرار کرده بود و حالا پسرای راهنمایی ما دنبال این هستن که هر شب با یکی باشن و جامعه به ظاهر مومن ما ! پر کثافت و خیانت و دروغ و ... هست و غرب که ادعایی در شعار های زیبای دینی و مذهبی نداره همچین بچه هایی دارن توش بزرگ میشن فقط پسرعموی من نیست تمام  بچه های فامیل پدری من که خارج از ایران هستن بارها که در این موردها باهاشون حرف زدم خیلی زیبا و انسانی فکر و زندگی میکنن . ما ایرانی ها فقط چپ و راست میریم و از تمدن ۲۰۰۰ ساله و منشور کوروش بزرگ حرف میزنیم اما همین ماها هی کوروش بزرگ رو تو گور با دروغ ها و پلیدی هامون می لرزونیم !

خدا رو شکر میکنم که گول عاشق بازی ها و التماس هاش رو نخردم و پا به بستر هوس این مرد عوضی به ظاهر محترم نگذاشتم