سلام دوستای خوب من خوبین قربونتون بشم من ؟؟ تابلو هست من شادم اول بگم شرمنده شرمنده بهتون سر میزنم در اولین فرصت الانم ساعت ۴ صبح هست گفتم بیام چند خط از این ماکسیم جان بنویسم  خیلی خوبه از کجاش بگم ؟؟ ساکت و آروم برعکس من ! آندری میگه همین خوبه تا به تعادل برسین !! بهش حلیم دادیم دوست داشت ٬ کله پاچه رو داشت بالا می آورد ! با تعجب به من نگاه میکرد که با ولع دارم کله پاچه میخورم !! ٬ آبگوشت دوست داشت ! فردا میخوام بهش کشک بادمجون بدم ! . کباب برگ خیلی دوست داشت میگه مثل استیک میمونه !!! ... تهران رو به نیویورک تشبیه کرده ! میگه چرا هوا اینقدر کثیف هست ! گفتم هوا کثیف تهران رو حالا ندیدی جانم ! این هوای الان بهشته !! چشماشو گاهی میبنده تو ماشین از ترس ! میگه چرا اینقدر اینجا موتور تو خیابون هست اونم اینطوری که یهو از غیب جلوت ظاهر میشن ! کتاب های کتابخونه من رو دید کلی حال کرد  همه کتاب نویسنده خارجی ها که من دارم رو این بشر به زبان انگلیسی و البته نویسنده های روس رو به زبان روسی خونده ! کلی به غیرتش بر خورد من روسی در حد الف و ب بلدم ! و مثل ماست نگاش میکنم که ها یعنی چه ای که گفتی !!! ... آندری هم که کلی خوشحاله من نمی دونم چرا !! هی میگه سال دگر ۱۳ بدر عروس میره لس آنجلس !! میگم بابا آندری من هنوز ۳ ترم از درسم مونده ! با بدبختی فوق قبول شدم نمیشه که ولش کنم بعدشم این بدبخت از کجا معلوم از من خوشش بیاد !!! میگه همین ۶ روز کافی بود تا من بفهمم ازت خوشش اومده یا نه !! قسمت اول ماجرا حل هست بقیه اش پای خودت ! چون ماکسیم قرار بود دو هفته بمونه و هفته سوم از تعطیلات رو بره مسکو بابا و مامانش رو ببینه و اما حالا میخواد ۳ هفته رو اینجا بمونه !!! این یعنی قدم اول مثبت هست !!!

من گفتم : من فوق لیسانس ام رو ول نمی کنما !!! گفت : فکر کردی الکی ! تو خودتم بخوای من زودتر از یک سال نمی زارم شما ازدواج کنین ! یک سال باید با هم حرف بزنین سفر برین و از این حرفا !!

گفتم : از تهران به لس آنجلس !!! گفت : کاری نداره تعطیلات قرار میزاریم یکی از این کشورهای میانه آخرش اروپا نتونستی بیای همین دبی که میشه ٬ واسه تعطیلات کریسمس برنامه ریزی کردم !! بعد عید نوروز ! و خلاصه به من اعتماد کن !!!

و دوستان من خودم رو سپردم به خدا و بعد به این آندری ببینم چیکار میخواد بکنه با من !!

خیلی چیزا هست بنویسم اما برم بخوابم کلی کار دارم !!!

پ ن : دیروز با آندری و ماکسیم تو محل قدم میزدیم ٬ محل ما یه محل پدر و مادر دار هست ! یعنی منظورم اینه قدیمی هست در مرکز شهر ! نه مثل این محله های ۲۰ و ۳۰ ساله جدید که شایدم بهشون بگن بالا شهر که یه روزی ده و ییلاق مردمی بود که تو تهرون اون زمان زندگی میکردن ! خلاصه چشممون خرد به یه خانمی که تو محل ما من از روزی که یادمه همین طوری بوده یعنی مانتو های عجیب می پوشه با کفش و کیف قدیمی و ماتیک قرمز و لاک قرمز و بهش میگن دیوونه چون رفتار طبیعی نداره و همیشه سر یه کوچه ایستاده و غر و غمزه و یه حرکات عجیب در می یاره و بنده خدا چهره اش هم خیلی ترسناک هست من بچه بودم و مدرسه میرفتم حتی تا راهنمایی ازش می ترسیدم بقیه بچه ها هم همینطور دیروز آندری دیدش رفت جلو باهاش یه کم حرف زد ! بعد آندری گفت تو اگه بدونی این زن جوونی هاش چقدر زیبا بود !! باورم نمیشد !! نه آندری نه کس دیگه ای دقیقا نمی دونه چرا اینطوری شده سال هاست اینطوری شده از زمانی که آندری بچه مدرسه ای بوده ! من خودم از بعضی ها بچه بودم شنیدم زن خرابی بوده دیوونه شده ! یکی میگفت شوهرش بهش خیانت کرده دیوونه شده ! و خلاصه هر کی یه چیز میگه اما آندری یه حرفی زد که دوست داشتم اینجا براتون بگم گفت : مهمه چرا اینطور شده ؟ نه اصلا مهم نیست ! چی بوده مهم نیست ٬ مهم اینه از روزی که من یادمه این زن هم محلی من بوده ٬ همشهری من بوده ٬ همسایه من بوده ٬ من دوسش دارم چون همیشه بی آزار کناری ایستاده و هر از گاهی هم که باهات حرف میزنه نه تنها آزاری بهت نمی رسونه بلکه تو رو به یاد این میندازه که چرا از هم غافل شدیم که یه همسایمون از فشار دردی که حالا هر چی بوده هر روز عمرش رو کنار خیابونی بایسته و چشم براه لبخندی باشه ٬ به این فکر نکن که دلیل اش چیه و گذشته اش چی بوده به این فکر کن این زن سال هاست همسایه تو بوده از روزی که به دنیا اومدی همسایه ات بوده  و تو ... !!!