دیروز یکی زنگ زد تبریک گفت . این آقا یه زمانی استاد ما بود بعد شد دوست ما بعد عاشق ما و پیشنهاد ازدواج داد حرف دو سال پیش هست این آدم نما ! خیلی قشنگ حرف می زد باسواد و کلی ادعا هنرمندی داشت تلویزیون محترم هم چند باری آورده بودش و خلاصه ظاهر و باطن خیلی فرق داشت  زمانی که استادم بود بهش احترام می زاشتم ۱۶ سال از من بزرگ تر بود و ظاهر و قد و هیچ چیش به من نمی اومد هرگز فکر خاصی در موردش نمی کردم فقط احترام زیاد اونم به خاطر حرفاش بود همیشه حرف از طرفداری از حقوق زنها می زد و اینکه حق شون رو مردای ایرانی زیر پا و گذاشتن و خیلی حرف های انسانی و زیبای دیگه که اگه بگم یه کتاب میشه منم مجموعه نوشته هام رو داده بودم بخونه و نظر بده اونم آدم باتجربه ای بود و طرز فکر من رو فهمیده بود و طوری حرف می زد که من کم کم باور کرده بودم این گمشده من هست به من نزدیک شد و گفت :< تو برای من شاگرد نیستی تو دوست من هستی و من افتخار می کنم همچین دوستی دارم و ...> کلی از این چرب زبونی ها من همچنان بهش احترام می زاشتم و حس خاصی نداشتم اونقدر عاشق بازی در آورد که خودم باورم نمیشد استاد جدی و مهربان ما بتونه اینقدر عاشق پیشه باشه منم که سنگ نبودم بهش علاقه مند شدم وقتی مطمئن شد منم بهش احساس دارم گفت :< بیا در مورد ازدواج جدی فکر کنیم > من هم به خانواده گفتم و همه مخالف بودن به هزار دلیل که من بعدا فهمیدم حق با اونها بود بگذریم این آقای استاد که دید خانواده من مخالف هستن بهش برخورد و روی واقعیش رو نشون داد یه آدم روشنفکر نما که زن رو عروسک میدید باورم نمیشد تا مدت ها تو شوک بودم هنوز هم فکر میکنم خواب دیدم چطور یه آدم اینقدر راحت از تفکراتی که یک ذره هم اعتقاد نداره با احساس حرف می زنه فقط برای جلب نظر ! نمی دونم دلم می خواست همه حرف های سرکلاس و همه حرف های زمانی که برای من نقش عاشق دلباخته رو بازی می کرد و زمانی که روی واقعی خودش رو نشون داد رو میشد مثل یک فیلم به نمایش گذاشت .

حالا دیروز زنگ زده بود با پررویی تمام . خیلی راحت میگه خوب ما با هم نتونستیم ازدواج کنیم دعوا که نداریم دو تا دوست خوبیم تا ابد ! من با این آدم هیچ وقت دعوا نگرفتم بحث میکردم اما تربیت خانوادگی من طوری هست که اهل دعوا نیستم خیلی مودبانه این آدم رو کنار گذاشتم هر وقت هم که تماس گرفت به حرمت چند کلامی که در نقش استاد و شاگردی ازش سواد یادگرفته بودم با احترام برخورد کردم  اما لزومی نمیبینم با یه همچین آدم کثیف و بی شرمی در تماس باشم دیروز هم که زنگ زد خیلی مودبانه صحبت کردم حرفی برای گفتن با این آدم نداشتم یهو گفت : < ببین یه دختر مطلقه یا بیوه سراغ نداری به من معرفی کنی برای س ...! > گفتم : < ببخشید مگه من ! چطور فکر کردی که اینو از من بپرسی ! > گفت :< چرا ناراحت میشی مثلا تو یه روشنفکر هستی من که نتونستم ازدواج کنم پس نیازم رو چطور برطرف کنم دنبال یه آدم باشخصیت هستم که اونم همچین نیازی داشته باشه و قابل اعتماد من نمی خوام با همکارها و شاگردهام همچین رابطه ای داشته باشم دو فردا نرن بگن فلانی لختش اینطوری بود ! > من که دهن ام باز مونده بود که یارو دیوانه شده ! این چرت و پرت ها چیه که به من میگه ! گفتم :< نخیر زن مطلقه سراغ هم داشته باشم معرفی نمی کنم > گفت : < راستی زودتر شوهر کن دختر گرمی مثل تو که حاضر نیستی با دوست پسرت رابطه داشته باشی و نمی زاری کسی بهت دست بزنه و هی خودت رو سرکوب میکنی کم کم سنت بالای سی بره عصبی و دچار بیماری های روحی میشی ! > گفتم : < اگه میخواستم به خاطر س... ازدواج کنم تو ۱۸ سالگی این کار رو می کردم و ترجیح میدم روانی بشم تا با یه مرد که لیاقت من رو نداره باشم >

خلاصه خداحافظی کرد و من داشتم با خودم فکر میکردم چطور تونسته یه همچین حرفی رو به کسی بزنه که یه زمانی بهش میگفت : < تو همون فرشته ای هستی که سالها منتظرش بودم تا به پاش سجده کنم ! > و ۱۰۰۰۰ تا حرف عاشقانه تر از این و یا تو دانشگاه چنان رفتار عاشقانه داشت که چند تا از بچه ها فهمیده بودن مخصوصا دو تا از پسرهای کلاس حالا چطور به من این رو میگه ! مامانم معتقد هست که میخواسته مثلا لج من رو دربیاره ! در هر حال این آدم برای من مرد اگه یه روزی حس خوبی بهش داشتم به خاطر حرف هایی بود که میزد اما وقتی که روی واقعیش رو دیدم دیگه حس خوبی نبود چون این آدم اصلا خوب نبود یه حیوون واقعی بود و هست . اون زمان خودش رو کشت ساعت ها با من حرف می زد تا قانع بشم که چرا نباید با کسی که اینقدر دوسم داره رابطه س ... داشته باشم و هیچ وقت اینقدر خوشحال نبودم الان خیلی خوشحالم که در برابر حرف های زیباش مقاومت کردم و حسرت بودن با من رو تا ابد رو دلش گذاشتم . گاهی که قاط می زنم ! میگم چرا نمی تونم مثل بقیه راحت باشم اما وقتی که به آدم ها نگاه میکنم میبینم همون بهتر که خودم رو سرکوب کنم تا اینکه در آغوش کسی برم که فردا صبح دیگه در کنارم نیست وقتی که حرف های زیبا و روشنفکرانه میزنن اما در درون برای زن به اندازه یک عروسک هم ارزش قایل نیستن خوشحالم از اینکه خودم  رو سرکوب کردم . نه به این دلیل که آدم سنتی باشم نه هرگز. به این دلیل که معتقدم من ارزشمندم روحم و جسمم باید کسی بیاد که اون هم برای خودش و برای من و انسانیت ارزش قایل باشه ارزش واقعی و در عمل ثابت کنه وگرنه حرف زدن از هر کاری راحت تره . پسرعموی من که اصلا ایرانی نیست و مادری آمریکایی داره و در آمریکا به دنیا اومده و بزرگ شده یه روز بهم گفت : < میدونی منم به عنوان یه پسر یه بار احساس کردم مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفتم ! یه دوست دختری داشتم که فهمیدم فقط من رو به خاطر قیافه و اینکه تو س... قوی بودم می خواست ! نمی دونی چه ضربه بد روحی خوردم ! >        

همین پسرعموی من اولین بار تو ۲۲ سالگی با دختری که خیلی دوسش داشت رابطه برقرار کرده بود و حالا پسرای راهنمایی ما دنبال این هستن که هر شب با یکی باشن و جامعه به ظاهر مومن ما ! پر کثافت و خیانت و دروغ و ... هست و غرب که ادعایی در شعار های زیبای دینی و مذهبی نداره همچین بچه هایی دارن توش بزرگ میشن فقط پسرعموی من نیست تمام  بچه های فامیل پدری من که خارج از ایران هستن بارها که در این موردها باهاشون حرف زدم خیلی زیبا و انسانی فکر و زندگی میکنن . ما ایرانی ها فقط چپ و راست میریم و از تمدن ۲۰۰۰ ساله و منشور کوروش بزرگ حرف میزنیم اما همین ماها هی کوروش بزرگ رو تو گور با دروغ ها و پلیدی هامون می لرزونیم !

خدا رو شکر میکنم که گول عاشق بازی ها و التماس هاش رو نخردم و پا به بستر هوس این مرد عوضی به ظاهر محترم نگذاشتم