10 سال پیش که از خونه رفت تنها یه نفر تا فرودگاه باهاش اومد . احمد رفیق 25 سالش . پدر آوردن اسمش رو قدغن کرده بود ، مادر به همه گفته بود پسری نداره . حالا همه نگاه ها به آرزو بود. پدر و مادر امیدشون رو از دست داده بودند و حالا فقط آرزو مونده بود تا اونها رو به آرزوهاشون برسونه امید یواشکی به آرزو زنگ می زد و آرزو هم براش هر روز میل می فرستاد از اتفاقات مدرسه و دوستاش و ... امید در هوای برفی کانادا به آرزو به پدر به مادر به رفقا به برف بازی های تو پارک ملت فکر میکرد . مادر در آشپزخانه به امید به ناسپاسی به از دست رفتن زحمت هاش به نمک نداشتن دستاش فکر می کرد . پدر هر روز موقع پیاده روی صبح با همکارای سابقش به جمعه هایی که امید رو می برد کلاس زبان و چون راه دور بود منتظر می موند کلاس تموم بشه و با افتخار به انگلیسی حرف زدن امید گوش می داد فکر می کرد و آرزو هر روز و هر لحظه به فکر امید شدن بود. به فکر رهایی از این خونه . یه روز صبح سر میز صبحانه که همیشه مادر تاکید داشت همه خانواده باید در کنار هم غذا بخورند چون زندگی امروزی باعث جدا شدن اعضاء خانواده شده بود پس کسی حق نداشت سر میز صبحانه و شام حاضر نباشه ! یه روز صبح بعدِ رفتن امید مادر رو به آرزو گفت : می دونم تو ناامیدم نمی کنی !

و پدر با لبخندی روی لب ادامه داد : از همون زمان که به دنیا اومد می دوستم این دختر ناامیدم نمی کنه !

حالا امروز 10 سال ِ که امید رفته مادر مرد خیلی مسخره مرد داشت واسه مراسم سالگرد پدرش می رفت . پدر و آرزو تو ماشین منتظر بودن مادر با سینی حلوا داخل ماشین شد پدر استارت زد مادر ناگهان فریاد زد _  نه ! وایسا !

پدر همانطور که ماشین روشن بود در جا ماند

_  چی شد ؟

_ این سینی خیلی آبرو ریزیه ! هی گفتم برو اون سینی استیل قدیمی رو از بالا کابینت واسم بیار نیاوردی ! نه ! امکان نداره با این سینی بریم الان که خوب نگاه می کنم می بینم خیلی آبروریزیه !

این آخرین جمله ای بود که پدر و آرزو از زبان مادر شنیدند مادر به سرعت از ماشین پیاده شده و به داخل خانه رفت پدر بیست دقیقه بعد از این تاخیر مادر عصباتی میشود و آرزو را می فرستد دنبال مادر و با صدای جیغ آرزو پدر به داخل خانه می رود بله مادر مرد چون با سماجت رفت بالای یه صندلی تا بتونه از قفسه بالای کابینت ظرفی رو ک باعث آبروداری میشد برداره اما با کله می افته زمین و سرش بر اثر برخورد با لبه تیز ظرف شویی می میره به همین سادگی !

حالا 2 ساله که مادر مرده و 10 ساله که امید رفته . آرزو دانشگاه میره پزشکی می خونه پدر و مادر تا لحظه مرگ بهش افتخار می کرد ، پدر هر روز به خانم دکترش سلام میکنه و هر شب میز شام رو آماده میکنه تا آرزویی که آرزوهاش رو برآورده کرده با هاش شام بخوره .

یه شب از همین شبها آرزو به پدر زنگ زد

_ سلام بابا جون ، خوبی قربونت برم ؟... خوبم ، بابایی من امشب نمی یام کشیک موندم جای یکی از دوستام ... میدونم قربونت برم ...دوستم کار واجب داشت دلم سوخت ... ای جانم ! باشه چشم ...خداحافظ  

گوشی رو قطع کرد و رو به امید که توی رستوران رو به روش نشسته بود و هاج و واج نگاش می کرد لبخندی زد یه سیگار در آورد و روشن کرد

امید _  اینجا سیگار کشیدن آزاده ؟

آرزو _  آره واسه همین گفتم بیایم اینجا

امید _  بابا میدونه سیگار میکشی ؟

آرزو _  بابا ! مگه اخلاقش یادت رفته ؟

امید _  پس نمی دونه

آرزو می خندد و به امید خیره شده _  چقدر دلم برات تنگ شده بود ، می دونم جمله مزخرفیه ! اما خواستم بگم

امید _  منم دلم فقط برای تو تنگ میشد

آرزو _  چی بخوریم ؟ چلو کباب ؟ آره ؟

امید به نشانه تائید می خندد و سر تکان می دهد

امید _  وقتی میرفتم 25 سالم بود حالا یه روز مونده به تولد 25 سالگی تو برگشتم

آرزو _  خیلی خوشحالم

امید لبخند می زند_  بابا چی کار میکنه ؟

آرزو _ هیچی همچنان رویاپردازی می کنه اونم واسه منه بدبخت !

امید _  اونطوری که تو باهاش حرف زدی معلومه رابطه خوب با هم دارین

آرزو _  اون فکر میکنه رابطه خوبی با من داره همونطور که مامان فکر می کرد اونا از من هیچی نمی دونن جز اینکه سال آخر پزشکی هستم ، امید فکر کن دوست پسرم دارم !

امید _  وو تصور اینکه دختر مامان دوست پسر داشته باشه هم خنده داره

آرزو _  آره ، اما یاد گرفتم چطور خودم باشم و اونها هم نفهمن و شاد باشن !

امید _  همیشه زرنگ تر از من بودی