فرزند خلف و فرزند ناخلف !
و پدر با لبخندی روی لب ادامه داد : از همون زمان که به دنیا اومد می دوستم این دختر ناامیدم نمی کنه !
حالا امروز 10 سال ِ که امید رفته مادر مرد خیلی مسخره مرد داشت واسه مراسم سالگرد پدرش می رفت . پدر و آرزو تو ماشین منتظر بودن مادر با سینی حلوا داخل ماشین شد پدر استارت زد مادر ناگهان فریاد زد _ نه ! وایسا !
پدر همانطور که ماشین روشن بود در جا ماند
_ چی شد ؟
_ این سینی خیلی آبرو ریزیه ! هی گفتم برو اون سینی استیل قدیمی رو از بالا کابینت واسم بیار نیاوردی ! نه ! امکان نداره با این سینی بریم الان که خوب نگاه می کنم می بینم خیلی آبروریزیه !
این آخرین جمله ای بود که پدر و آرزو از زبان مادر شنیدند مادر به سرعت از ماشین پیاده شده و به داخل خانه رفت پدر بیست دقیقه بعد از این تاخیر مادر عصباتی میشود و آرزو را می فرستد دنبال مادر و با صدای جیغ آرزو پدر به داخل خانه می رود بله مادر مرد چون با سماجت رفت بالای یه صندلی تا بتونه از قفسه بالای کابینت ظرفی رو ک باعث آبروداری میشد برداره اما با کله می افته زمین و سرش بر اثر برخورد با لبه تیز ظرف شویی می میره به همین سادگی !
حالا 2 ساله که مادر مرده و 10 ساله که امید رفته . آرزو دانشگاه میره پزشکی می خونه پدر و مادر تا لحظه مرگ بهش افتخار می کرد ، پدر هر روز به خانم دکترش سلام میکنه و هر شب میز شام رو آماده میکنه تا آرزویی که آرزوهاش رو برآورده کرده با هاش شام بخوره .
یه شب از همین شبها آرزو به پدر زنگ زد
_ سلام بابا جون ، خوبی قربونت برم ؟... خوبم ، بابایی من امشب نمی یام کشیک موندم جای یکی از دوستام ... میدونم قربونت برم ...دوستم کار واجب داشت دلم سوخت ... ای جانم ! باشه چشم ...خداحافظ
گوشی رو قطع کرد و رو به امید که توی رستوران رو به روش نشسته بود و هاج و واج نگاش می کرد لبخندی زد یه سیگار در آورد و روشن کرد
امید _ اینجا سیگار کشیدن آزاده ؟
آرزو _ آره واسه همین گفتم بیایم اینجا
امید _ بابا میدونه سیگار میکشی ؟
آرزو _ بابا ! مگه اخلاقش یادت رفته ؟
امید _ پس نمی دونه
آرزو می خندد و به امید خیره شده _ چقدر دلم برات تنگ شده بود ، می دونم جمله مزخرفیه ! اما خواستم بگم
امید _ منم دلم فقط برای تو تنگ میشد
آرزو _ چی بخوریم ؟ چلو کباب ؟ آره ؟
امید به نشانه تائید می خندد و سر تکان می دهد
امید _ وقتی میرفتم 25 سالم بود حالا یه روز مونده به تولد 25 سالگی تو برگشتم
آرزو _ خیلی خوشحالم
امید لبخند می زند_ بابا چی کار میکنه ؟
آرزو _ هیچی همچنان رویاپردازی می کنه اونم واسه منه بدبخت !
امید _ اونطوری که تو باهاش حرف زدی معلومه رابطه خوب با هم دارین
آرزو _ اون فکر میکنه رابطه خوبی با من داره همونطور که مامان فکر می کرد اونا از من هیچی نمی دونن جز اینکه سال آخر پزشکی هستم ، امید فکر کن دوست پسرم دارم !
امید _ وو تصور اینکه دختر مامان دوست پسر داشته باشه هم خنده داره
آرزو _ آره ، اما یاد گرفتم چطور خودم باشم و اونها هم نفهمن و شاد باشن !
امید _ همیشه زرنگ تر از من بودی
زندگی پر است از پانتالونه ها و دوتوره ها و هارلکن ها و کاپیتانه ها نمی دانم شما به کدام یکی از اینها نزدیک تر هستید ! اما زندگی یک کمدی واقعی است ! صحنه همین جاست آری همانجا که تو ایستاده ای . بداهه گویی هایی که شاهکارند و حماقت هایی ابدی و خنده آور و ستاره هایی با نام های گوناگون که بر روی صحنه اکنون در حال درخشیدن اند و هر ستاره ای تماشاچی ستاره ای دیگر است در صحنه مجاور !