کلک رشتی  !

امروز تو بانک یه خانم مسن کنارم نشسته بود لبخندی بین من و اون رد و بدل شد متوجه نگاه های یواشکی اش شدم چند شماره که اعلام شد و نوبت اش نشده بود زیر لب غرغر کرد و من برگشتم با لبخند گفتم : امروز بانک خیلی شلوغ هست .  خانم مسن با تعجب نگام کرد و گفت : وای تو ایرانی هستی ؟؟ من فکر کردم خارجی هستی و فارسی هم حتما بلد نیستی !

این اولین باری نیست که این اتفاق برام می افته و به این نگاه و پرسش عادت دارم مخصوصا که خیلی ها فکر میکنن حتما ارمنی هستم ، امروز بعد این اتفاق یاد دوستم و یک خاطره جالب افتادم من یک دوستی دارم خیلی زیبا هست من الکی به کسی نمیگم زیبا ! این دوست من اتفاقا ایرانی خالص هم هست از پدر و مادری اهل گیلان این دوست من قد بلند ، خوش هیکل و موهای طلایی و پوست سفید و صاف و چشم های عسلی و خلاصه واقعا زیباست و بیشتر از همه من طبیعی بودن زیبائیش رو دوست دارم تو این دور و زمونه که دخترا صد جور عمل دماغ و کاشت لب و گونه و حتی در اندام شون هم جراحی انجام میدن و چشم لنز رنگی و یک کیلو لوازم آرایش مصرف میکنن این دوست من اهل این چیزا نیست و برای همین من معتقدام این جور آدم ها زیبای واقعی هستن نه اون عروسک های رنگی که خودشون جرات ندارن یک بار بی آرایش بیرون بیان و یا عکس های قبل از عمل شون رو به کسی نشون بدن ! بگذریم اصل خاطره برمیگرده به چند سال پیش که یه موج سخت گشت ارشاد راه افتاده بود یک روز این دوستم با یکی دیگه از دوستان داشتن میرفتن مرکز خرید ونک که دم پاساژ گشت ارشاد به اینا گیر میده البته به خاطر موهای بیرون اومده و مانتوی کوتاه وگرنه آرایش که نداشته ، یهو این دوست بنده با اعتماد به نفس کامل شروع میکنه اسپانیایی حرف زدن ! چون چند سالی اسپانیایی خونده بود دوست دیگه هم متوجه کلک ش میشه و رو به گشتی میگه : خانم این توریست هست ! منم راهنماش هستم تو همین هتل ونک هم اقامت داره ! .

این دوست ما هم خودش رو میزنه به خنگی که انگار چیزی نمی فهمه و هر از گاهی با اسپانیایی مثلا از اون دوستش میپرسه جریان چیه ؟!! اون زمان که دوستش داشته با خانوم حرف میزده این کنار ون وایساده بود و میگه شنیدم پلیس مرده به یکی دیگه میگه : بابا تابلوی این خارجی ! قیافه اش و اینکه اصلا هیچی نمالیده !! بگو بزارن بره بعد میرن میگن ایران بد بود !!

خلاصه اینا راحت از دست گشتی در میرن و نمایشنامه خوبی رو اجرا میکنن ! از اونجایی که من سرم بره مانتو بلند نمی پوشم ! همیشه در معرض خطر گشت قرار دارم این دوستم بهم میگه  : بابا تو هم که شبیه ایرانی ها نیستی ، آرایش هم نمی کنی ، گشتی باور میکنه اگه خودت رو بزنی به خارجی بودن !! تازه تو دروغ هم نگفتی نصف وجودت خارجکی هست !!

حالا امروز با حرف این خانم یاد این دوستم افتادم ! نمی دونم اگه یه روزی بهم گیر بدن بتونم از این روش استفاده کنم یا نه ! به قول دوستی از درسی که خوندیم باید یه جا استفاده کنیم !!

حال خوش !!!

امشب حال خوشی دارم !  شاید خودم رو زدم به خوشی ! البته دلیل اصلی خوش بودن من خبر اومدن آندری هست اول مرداد آندری به ایران می یاد و مادر و پدر راضی شدند تا آخر ۶ ماه که ویزا دارند آمریکا بمونن و برای ۲۰ آبان بلیت برگشت گرفتن . وقتی آندری بهم گفت داشتم از خوشحالی بال در می آوردم ! آندری گفت که نمی خواست بهم بگه و میخواست یهو بیاد پشت در خونه و زنگ بزنه و ما رو غافلگیر کنه ! اما مادر گفته که من و دنی مطمئنا تا همین لحظه هم خونه رو به گند کشیدیم ! پس بهتره خبردار بشیم تا یه کم اوضاع رو بهتر کنیم !!! امروز زنگ زدم به احمد آقا باغبون گفتم باید بیاد حیاط و باغچه رو درست کنه زنگ زدم به خاله ام شمال تا برام بهارنارنج تازه تهیه کنه آخه عموی من ٬ عشق من٬ عاشق شربت بهارنارنج هست و از الان لیست چیزایی که دوست داره رو نوشتم تا اول مرداد همه چی آماده باشه . اتاق آندری سال هاست اتاق من شده اینجا خونه پدری آندری هست و اون با در و دیوارش خاطره داره من عاشق این خونه هستم در و دیوار این خونه بیش از ۵۰ سال هست که شاهد تولد و مرگ اعضاء خانواده من بوده شاهد غم ها و شادی هاش ٬ من در این خونه به دنیا اومدم و تا روزی که زنده باشم اجازه تخریب این خونه رو به کسی نمیدم !!! البته اگه زورم برسه !! خلاصه حال خوشی دارم امشب دلم میخواد فقط بنویسم میخوام بنویسم امشب نخورده مست مستم ! برای اولین بار در زندگی از روی خوشی سیگار کشیدم ! سیگار رو ترک کردم اما هر از گاهی به قول دوستان فاز میده !! مادر همیشه غر میزنه و جالب اینجاست پدر هرگز در زندگی سیگار نکشیده ولی مادر تا قبل از تولد من سیگار میکشیده و حالا به جون من غر میزنه ! کلا مامان خیلی باحاله ! هر کاری که تو جوونی هاش کرده من رو منع میکنه ! رطب خورده منع رطب میکند !! در هر صورت سیگار بد هست نکشید !! منتهی اگه مثل من حال خودتون خوش میشه هر از گاهی گور بابای همه چیز ! وقتی  بچه ای ورزشکار و خوب که زندگی سالم رو در پیش گرفته در اوج جوونی و زیبایی تصادف میکنه و میمیره !! و عمه مادرم که یک عمر قلیان و چپق و سیگار میکشیده !! با ۹۸ سال سن هنوز زنده و سلامت هست !! هنوز کارهاش رو خودش انجام میده و حافظه اش از من هم بهتر کار میکنه !! میدونم دلیل نمیشه که ما سیگار بکشیم ! یا به تنمون آسیب برسونیم اما هر از گاهی خودم رو رها میکنم ! گور بابای ... !!!

امشب تو خیابون های شهر فقط میروندم و میخوندم ! ۱۲ شب دنی زنگ زد کجایی !! گفتم : منم تنهای اول و آخر مثل تو مثل همه ! مثل اونی که آفرید٬ امشب کافرم ٬ امشب عاشقم ٬ امشب عاقلم ٬ امشب غافلم ٬امشب با خدا رفتم کافی شاپ و قهوه فرانسه با چیز کیک مارس خوردیم و من براش شعر عاشقانه خوندم و اونم برام این موزیک رو گذاشت : این اولین باره دلم داره میگه آره ٬ دوست داره ٬ گرفتاره ٬ بگو آره .... چقدر با این موزیک حال خوش تری داشتم ....

پ ن : دخترم از مشهد زنگ زد ... دخترم رو بردن مشهد ٬ شاید دخترکم با قلب کوچکش برای قلب سرشار از عشق و کفرم دعایی بکند شاید دعای دخترکم مرا مست کرده و آندری را برایم به ارمغان آورده ... شاید !!!

من اومدم تا به موهات گل شقایق بزنم !

 نگو کیه ؟ کیه کیه  ؟ منم ! منم !  من اومدم تا به موهات گل شقایق بزنم !  ...... من اومدم بهت بگم همیشه عاشقت منم ! منم منم که عاشق همیشه با تو بودنم تو عشقمی تو عمرمی تویی تویی که با منی تو عشق من تو عمر من تو قلبم رو نمیشکنی و ... همه هم سن و سالای من این آهنگ سیاوش صحنه رو می شناسن و شاید مثل من باهاش خاطره داشته باشن . امروز تو یه مغازه دیدم پسر فروشنده آهنگ های سیاوش رو گذاشته من تا خونه داشتم خفه میشدم و تو کوچه که خلوت بود اشک از چشمام میریخت . نوای عزیز زندگی من رو به فیلم هندی شبیه دونسته ! نمی دونم هندی یا نه ! اما امیدوارم آخر زندگیم مثل فیلم هندی ها خوب تموم بشه . این نوشته رو تقدیم میکنم به رضا که در جوونی ما رو ترک کرد همه دوستا و آشناها رو تو حیرت فرو برد که زندگی همونقدر که زیبا هست بی رحم هم هست ! دنیا جای دلبستن نیست این رو با تک تک سلول هام فهمیدم ! رضا رو از وقتی به دنیا اومدم میشناختم پسر یکی از صمیمی ترین دوستان پدر ، پدر و عمو حسین تو دبیرستان هم کلاسی بودن و بعد عمو حسین رفت دانشکده پزشکی و پدر دانشکده فنی اما همیشه رفیق موندن فروردین ۱۳۵۷ رضا به دنیا اومد و وقتی من بچه بودم به سرپرستی ایلیا من و دنی و رضا میرفتیم پارک لاله ! سینما بلوار و ... ! عمو حسین جراح شد و استاد دانشگاه شیراز رفتن شیراز اما تابستون ها هنوز رضا بود و من و دنی و ...۱۳۷۶ همه شاد همه خوشحال رضا دانشگاه تهران پزشکی قبول شد ! پسر به جای پدر و آرزوهای عموحسین ! . من دبیرستانی و اون دانشجو ! دبیرستان من نزدیک خیابون انقلاب و دانشگاه تهران بود و من و رضا به دیدار بعد از مدرسه من عادت کرده بودیم هر بار با رضا دعوام میشد ! این آهنگ رو برام میخوند و یا زنگ میزد و این آهنگ رو برام میزاشت...

بی خیال .......................................................................

چی بنویسم که ننویسم بهتره ...............................................................

پ ن : ارتحال هالیدی هست و همه رفتن سفر و ما در خانه ماندیم دقیقا همین شنبه و یکشنبه تو آمریکا عروسی پسرعمو هست و همه هستن جز من و دنی  

تعطیلات خوش بگذره ! خوش باشین که دنیا محل گذره که همه میدونیم اما استفاده نمی کنیم و لذت نمی بریم شاید فردا نباشم و نباشی پس شاد باش هر چند سخت باشه .............

آهنگ کیه کیه ؟

 

 

هه هه !

۱: چشممان به جمال خواهران و برادران گشت ارشادی روشن شد ! در میدان ونک ! باز هوا گرم شد و این طفلکی ها آخیه آخیه ! خیلی تو این هوا خسته میشن و میخوان امثال من رو به زور به بهشت ببرن ! آخه من چقدر خرم ! ها ! خوب یکی نیست بگه بچه این بنده خداها که بد تو رو نمی خوان می خوان ببرنت بهشت !!!!

پ ن ۱ : من نمی خوام برم بهشت به تو چه ! تو هم اگه دوست داری آقای محترم چشمات رو درویش کن به نامحرم نگاه نکن ! همه یه چادر مشکی سرشون باشه و آقایون نگاه نکنن هنر نکردن ! وقتی تو جامعه آزاد که هر کی هر طوری دوست داره لباس می پوشه آقایی هیز نباشه و نگاه نکنه هنر کرده و میشه گفت خیلی مرد هست .

۲: اولین ۵۰۰ تومانی سکه ای رو امروز سوپر سر کوچه بهم داد ! چشممان باز روشن شد !

۳: امروز پسره تو دانشگاه با قد ۱۶۵ اومده به من با قد ۱۷۵ میگه : من خیلی وقته دوست دارم ! فکر میکنم ما خیلی بهم می یاییم !!!!. فقط گفتم : فکر نمی کنی ما با هم تناسبی نداریم !

گفت : نه ! چرا اینو میگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ای خدا ! ای ملت ! ای دولت ! عجب روزی بود امروز !!!!!!!!! چی باید بهش می گفتم ! هیچی نگفتم بهش وقتی عقلش نرسیده منم بگم فایده نداره . من نمی گم قد کوتاه یا بلند بودن افتخار هست یا هر چیز دیگه اما تناسب بین زن و مرد یه چیز ثابت شده هست . موندم خودش فکر نکرده چطور میخواد با دختری که ۱۰ سانتی متر ازش بلند تره راه بره !!!!

پ ن آخر : مملکته آخه داریم !!!!!!!!!!!!

 

احوالات این روزهای هارلکن

سلام سلام به دوستان عزیز و در همین ابتدا بگم شرمنده که نتونستم بهتون سر بزنم دلم برای نوشته های زیباتون تنگ شده حتما در اولین فرصت بهتون سر می زنم . این روزها بسی در گیر کار و درس و زندگی بودم که این شکلی شدم  ! البته چند روزی که خیلی خوشحالم چون در زمانی که ناامید شده بودیم سرزمین استکبار جهانی به مادر جان ویزا داد و چند روزیست که مادر جان به دیار کفر سفر کرده و ما نفس می کشیم اساسی ! دیگه صبح با غرغر بیدار نمی شیم  کسی نیست هی غرغر کنه کجا بودی ؟ کجا نبودی ؟ این چیه پوشیدی ؟ این چیه خوردی ؟ چرا می خندی ؟ چرا نمی خندی ؟ چرا تو فکری ؟ به کی و چی فکر می کنی ؟ و خلاصه به هر چی که می تونین تصور کنین غر می زد و حالا بسی شاد گشتم در این چند روز  و البته این خوشی با ناراحتی همراه است . الان همه فامیل پدری در دیار استکبار جهانی و در دو قدیمی ستاره های سینما ! در حال تدارک جشن عروسی پسرعمو جان هستن و فقط من و دنی بدبخت نشستیم تهران داریم به اخبار تحولات منطقه ! گرونی نان سنگک ! وزرای محمود خان ! و ... گوش و فکر می کنیم  چون فکر می کردیم دیگه به مادر ویزا ندن قرار بود پدر یک ماه بمونه و بعد عروسی برگرده حالا که به مادر هم ویزا دادن تلفنی به عموهام سپردم تا آخرین روز اتمام ویزا نگهشون داره تا بلکه ما کمی بیشتر نفس بکشیم !  البته از دوری پدر دق می کنم اما باور کنین نشنیدن غرغر های مادر به تحمل دلتنگی برای پدر می ارزد ! خلاصه پسرعموی ما که از ما کوچک تر بود هم زن گرفت ! بیچاره زنگ زده بود به دنی میگفت : << به خاطر شما می اومدم ایران عروسی میگرفتم اما طایفه عروس رو چیکار باید می کردم ! و همچنین طایفه مادرم رو ! >> طفلی کلی غصه خورد ما ۵ تا پسر عمو و ۳ تا دختر عمو هستیم جمع میشه ۸ تا جونمون واسه همدیگه میره عمه هم که نداریم امیدوارم خوشبخت بشن اولین بچه از جمع ما هست که ازدواج می کنه با ۲۵ سال سن  برای همین همه ذوق عجیبی دارن هر روز هم یکی زنگ میزنه و اشک ما رو در می یاره با ابراز ناراحتی و دلتنگی از نبود ما دو تا  خلاصه روزگار اینچنین است دیگر ! ۴ برادر یکی مجرد یکی زن ایرانی و دو تا دیگه یکی زن آلمانی تبار ساکن آمریکا ( همین مادر دوماد ) و دیگری زنی اهل روسیه می گیرند و این بین کی برنده شد ؟؟؟ کدام برادر برنده زندگی شد ؟؟؟ هر کسی یه نظری داره ولی من فکر می کنم پدر من تو ازدواج که مسیر زندگیش رو تعیین می کرد برنده نشد !!!!  ...

پ ن ۱ : از قوچ جونم تشکر می کنم که جویای احوالات من بود شرمنده که نشد زودتر جوابت رو بدم عزیزم

پ ن ۲ : اتوپیا جان من اون درس رو حذف کردم  حالا باهات حرف می زنم در مورد ایده ها

پ ن ۳ : دومان عزیز در مورد اون سوال خصوصی برات توضیح می دم

پ ن ۴ : همه تون رو دوست دارم با اینکه نه دیدم تون ولی پیوند دوستی وبلاگی که بین ماها به وجود اومده باعث میشه بگم : دوستون دارم خیلی زیاد

فراموش شده

امشب یکی از دختران فامیل مادری پسردار شد مادر زنگ زد و تبریک گفت من کنارش ایستاده بودم با خوشحالی پرسید : << اسمش رو چی گذاشتین >> . نشنیدم اسم نوزاد چه بود اما دیدم رنگ مادر تغییر کرد و صدایش عوض شد مثل همیشه سعی در خونسرد نشان دادن خود داشت . گوشی را قطع کرد پرسیدم : << اسمش !؟ >> . انگار مردد بود نام را بر زبان بیاورد گفت : << ایلیا ! >> و رفت در اتاق اش و من ماندم با غمی سنگین . ۱۸ سال است که نام ایلیا را کسی در این خانه نبرده ۱۸ سال است که به من گفتن حق نداری این اسم را به زبان بیاوری . دختربچه بودم روزی ایلیا آمد خانه من در اتاق ام مشق شب می نوشتم به اتاق ام آمد مرا بوسید و دست بندی کوچک را به دستم کرد با شوق کودکانه در آغوش اش کشیدم گفت : << این یادگاری من برای تو تا ابد >> گفتم :<< تا ابد ازش خوب مراقبت می کنم >> آخرین تصویری که از او به یاد دارم همان لبخند است تصویری که سالهاست از جلوی چشمانم کنار نمی رود . مادر ممنوع کرد و ما اطاعت نه من نه دنی جرات نداشتیم به یاد بیاوریم ایلیایی وجود داشته ۱۸ سال هر کس از من پرسید :<< چند تا بچه هستین ؟ >> جواب دادم :<< من فقط یه برادر بزرگ تر دارم دنیل یا همون دانیال >>  حتی در ذهن ام فقط ایلیا یک خاطره است یک برادر٫ یک تصویر مبهم از کودکی ٫ یک دستبند طلا ! بعد از ۱۸ سال امشب برای اولین بار دارم از برادر بزرگ ام از ایلیا حرف می زنم . نه پدربزرگ نه عمو هایم نه پدر و مادر و حتی دنیل توضیح درستی ندادند که ایلیا چرا رفت چرا مادر محکم گفت :<< تو برادری به اسم ایلیا نداری و من پسری ! >> آنقدر محکم که تا به امروز جرات به زبان آوردن این اسم را نداشتم . دبیرستان بودم فکر می کردم نکند ایلیا برادر واقعی ما نبوده ! اما پدربزرگ با مدرک و سند ثابت کرد که ایلیا اولین فرزند نسل جدید خاندان اش بوده و بسیار عزیز . گاهی از این کوچک بودن در عذاب ام احساس می کنم اگر ۴۰ سال هم داشته باشم باز اسرار خانواده بنا به مصلحتی از من مخفی خواهد ماند . فقط دعواهای مادر و ایلیا را به یاد دارم کوچک بودم اما به یاد دارم ایلیا شب های زیادی را قهر بود و خانه نمی آمد . من برادری دارم که امروز در آستانه ۴۰ سالگی قرار دارد همان سنی که اوج زیبایی و قدرت و اقتدار هر مردی است من نمی دانم ایلیا زنده است ! مرده است ! زن دارد ؟ آیا من عمه هستم ؟ من نه می دانم نه جرات دارم از کسی بپرسم . دیدم مادر قرص قلب اش را خورد درست یک سال بعد از رفتن ایلیا مادر هر روز قرص می خورد . یک بار دنی وقتی ۲۰ ساله بود با مادر دعوا کرد و گفت :<< ایلیا حق داشت از دستت در بره و گم و گور بشه ! >> چه روز بدی بود خیلی بد . آن روز دلم برای مادر سوخت دلم برای دنی هم سوخت . دستبند صلا سال هاست برای دست ام کوچک شده تا ابد آن را نگه می دارم اگر دختری داشتم به او می دهم و اگر دختر نداشتم و دنی دختری داشت به او یادگاری می دهم از عمو و یا دایی که هرگز ندیدن . شاید٫ شاید٫ شاید٫ شاید یک معجزه ! یک روز دیداری دوباره را به ما هدیه بدهد . امشب کلی در فیس بود اسم ایلیا را سرچ کردم و در انتهای قلبم سر سوزن امیدی مرا به جستجو وا می داشت اما هیچ ! هیچ . کاش ایلیا زنده باشد و مثل هزاران نفری که عضو فیس بوک هستند او نیز عضو بود و من پیدایش می کردم و برای اولین بار از این سایت خوشم می آمد . اما افسوس که من همچنان دخترکی رویایی هستم و فراموش می کنم دنیای ما سرد و بی رحم است آنقدر بی رحم که به اشک های خواهری دلتنگ اعتنایی ندارد . یک بار پدر گفت :<< من و مادرت تصمیم گرفتیم و در وصیتنامه نوشتیم که سهم ارث به طور مساوی به سه قسمت تقسیم بشه و سهم ایلیا به بچه های بی سرپرست و یتیم داده بشه >> . ایلیا ٫ ایلیا ٫ سال ها بود این اسم را نشنیده بودم صدا نزده بودم و امشب با فریادی بی صدا برادرم را صدا می زنم ایلیا ٫ ایلیا مرا پشت دوچرخه ات سوار کن و به پارک لاله ببر و برایم اسکیمو یخی بخر قول میدهم به مادر چیزی نگویم ٫ قول میدهم .

امشب غم دنیا در سینه ام سنگینی می کند . کاش حداقل می دانستم

پ ن : فقط اومدم اینجا و نوشتم . معذرت می خوام اگه غمگین و تلخ بود. داشتم خفه می شدم 

 

زیباترین دریا

سال هاست با نگاه آسمانی ات صبح ها از خواب بیدار می شوم با آن لبخند زیبا که جمله ای به زبان مادری ات می گویی و من به زبان مادری ام جواب می دهم و تو دلگیر که چرا در یادگیری زبان تو علاقه ای نشان نمی دهم و دانیال یا به قول تو دنی یل ات در زبان آموزی فرزند خلف ات است و من کلاه قرمزی تو ام کودک بازی گوش و سر به هوا . هر وقت بار سفر بستی نرفته دلتنگ ات می شدم حالا چند روزی ایست که صبح ها دل و دماغ بلند شدن ندارم و تو چه خوب می دانی که تا صدایت را نشنوم روزام روز نمی شود صدای تلفن خوشایند ترین صدایی است که این روزها می شنوم صبح تا زنگ نزنی دلم می گیرد امروز عمو خسرو زنگ زد همان یار دبستانی ات که گویی واقعا از یک مادرزاده شده اید گفت :<< پنچ شنبه ها بی رفیق ام معنی نداره >> و من می دانم تمام روزهای زندگی ام بی تو معنی ندارد . عاشق پنچ شنبه هایی بودم که مرا با خود به خانه یوری مهربان می بردی و من ناظر بحث های تو با یوری و عمو خسرو و گاهی دوستان دیگر ات بودم . قهوه های سونیای عزیز و چه دردناک که دیگر نه لبخند اش را داریم نه نگاه مهربان اش نه قهوه ها و ... خدا رحمت اش کند با بانویی که عاشق اش بود . یک شنبه چهارمین عید پاک را بدون سونیا می گذرانیم و بیچاره یوری عزیز و امسال تو نیز با آن چشمان دریایی ات نیستی تا با محبت ات با شوخی های به جا و درست ات لبخند را به لبانمان هدیه بدهی . عاشق پنچ شنبه هایی بودم که بعد از خانه یوری مرا به خیابان های قدیمی شهرمان می بردی و داستان های تکراری ات را برایم می گفتی هزاران بار از اولین بستنی که مادر را در لاله زار مهمان کردی و اولین چلوکبابی که در بازار با او خوردی و از کافه نادری و تک تک کوچه هایی که با مادر قدم زدی برایم گفتی و گفتی و من برای اولین بار به مادر حسادت کردم که چه خوشبخت است که مردی اینچنین عاشقانه هنوز بعد از ۴۰ سال از اولین دیدار همه خاطرات را با جزئیات به یاد دارد . من به مادر حسودی می کنم زیاد ! خیلی زیاد چون مردی چون تو دارد . چشم ها آینه دل آدمی اند و چشمان آبی تو به رنگ دریا و آسمان نشان دهنده دل دریایی و وجود پاک آسمانی ات است . فقط یک بار از دست ام دلگیر شدی آن روزی که در خیابان ناصر خسرو نزدیک شمس العماره خاطره ای را برای بار ۱۰۰۰ از مادر میگفتی از تو پرسیدم : << ارزششو داشت ! >> و تو با چشمان معصوم دریایی ات خیره به چشمان ام با حیرت گفتی : << یعنی چی ؟ >> و من با گستاخی و حسادت گفتم :<< اگه مامان دوستت داشت باهات می اومد آلمان نه اینکه آینده تو رو خراب کنه و بهت بگه می خوای بری برو ! اگه برگشتی و من ازدواج نکرده بودم و حاجی بابا هم قبول کرد ازدواج می کنیم و تو رفتی و ۶ ماه بیشتر دوری کسی که این طور بی رحمانه باهات برخورد کرده بود رو نیاوردی و برگشتی اگه الان آلمان می موندی دکترات رو گرفته بودی و بهترین زندگی رو داشتی اینجا موندی کلی از حاجی بابا جان مادر جان توهین شنیدی از دایی جان های بی عرضه و خوش گذران که یک تار موی تو به کل وجود اونها می ارزید در صورتی که تو مهندس زرنگ از دانشگاه تهران بودی خوش تیپ و وضع مالی خوبی داشتی هر زنی آرزوی با تو بودن رو داشت اونوقت اون حاجی بابای پر ادعای جانماز آب کش با پسرهای الدنگش ! این همه مانع گذاشتن برای رسیدن تو به عشق ات عشقی که ...>> تا این لحظه ساکت بودی و آرام اما این آرامش قبل از طوفان دریا بود ناگهان طوفان را در چشمانت دیدم گفتی : << دیگه ادامه نده ! تا امروز فکر می کردم تو نه تنها ظاهرت شبیه ایرما جان هست اخلاق ات هم مثل اونه اما متاسفام که فقط ظاهرت شبیه اونه دیگه هیچ وقت نمی خوام در این مورد حرفی بزنی تو داری در مورد زنی حرف می زنی که عشق من و همه زندگی منه در مورد زنی که نه ماه تو رو با خودش حمل کرد شبهایی که تا صبح نخوابید زنی که به تو شانس زنده بودن رو داد زنی که اگه نبود من هیچ نبودم تو هیچی نمی فهمی یه دختر احمقی که در مورد مادرش می پرسه که آیا ارزشش رو داشت ؟ و من دارم فکر می کنم آیا تو ارزشش رو داشتی که اون نه ماه تو رو حمل کنه و بعد از زایمان سختی که سر تولد تو داشت هنوز هنوز سختی هایی رو تحمل می کنه . برای خودم متاسفم که تو رو طوری بزرگ کردم که ... >> ادامه ندادی و از من جدا شدی من رو تنها در ماشین با صدای موزیک  ژولیو << از مردی که بی عشق اش هیچ است >> تنها گذاشتی رفتی و من ساعت ها گریه کردم و تو خیابان های شهر چرخیدم آن شب فهمیدم هیچ ام و وقتی برگشتم تو هنوز نیامده بودی . چند روز صبح ها بیدارم نکردی و من دلتنگ چشمان ات بودم که مرا از دیدن زیباترین دریا محروم کردی بعد از چند روز دیگر طاقت نیاوردم و یک روز عصر وقتی با مادر عصرانه بسکویت عسلی و شیرچایی می خوردی با گریه به پایت افتادم و مادر در حیرت بود که جریان چیست گفتم : << اگه نگام نکنی می میرم >> هنوز نگام نکرده بودی به پای مادر افتادم گفتم :<< می دونی چرا نگام نمی کنه ! میدونی ! به خاطر تو ...>> و تو نزاشتی حرف بزنم و گفتی :<< این حرفا چیه ! >> بلند شدی و بغلم کردی و من هق می زدم در گوشم یواش گفتی : << حرفای اون روزت یه رازه بین من و تو >> تو نزاشتی آبروم پیش مادر بره و شب تو اتاق ام گفتی :<< می خوام اون روز رو فراموش کنی اون دختر من نبود اون یکی بود در جسم تو مثل داستان بچگی هات که میگفتم یه روح بد و جادوگر گاهی میرفت تو جسم آدم خوبا ! حالا اون داستان اتفاق افتاد و تو برنده شدی  و جادوگر رو شکست دادی >> . تو هرگز سرزنش ام نکردی هیچ وقت یادم نیاوردی اما من هنوز به مادر حسادت می کنم آه فروید دیوانه ی من شاید راست گفتی و من دچار جنون ام اما به خاطر عشقی که به تو پدر عزیزم دارم عشق ات را دوست دارم و برای شادی تو او را شاد می کنم ! تو نیستی و من دلتنگ چشمهایت شدم یک ماه زمان زیادی است برای ندیدن دریای آرام من . چقدر دنیای مجازی جای خوبی است برای فریاد زدن و اعتراف کردن دوست ندارم کسی مرا بشناسد تا راحت تر از همیشه اینجا اعتراف کنم به همه بدی های وجودم . آری من پر از .... این منم در درون و در ماسک . هرگز از من نپرسید نامم چیست که شرم دارم مرا بشناسید

هارلکن کیست ؟

سلام از اونجایی که تعداد دوستانی که از من پرسیدن هارلکن و پانتالونه و دوتوره کی هستن به ۵ نفر رسید دیدم بد نیست یک توضیح کوتاهی در این مورد بدم  . این افراد شخصیت های یک نوع کمدی در ایتالیای قدیم به نام  کمدیا دلارته هستند این نمایش شاد و خیابانی بود و مهم ترین ویژگی این نمایش بداهه گویی و شخصیت های تیپیکال آن است این کمدی را می توان با نمایش روحوضی ایرانی و شخصیت مبارک و ارباب مقایسه کرد .

شخصیت ها :

۱- زانی یا اسکاپنه یا هارلکن : نوکری بذله‌گو و شوخ است و اولین پرسوناژی است که رسماً وارد نمایش‌های کمدی دلارته می‌شود

۲- کاپیتانه :لاف زن

۳- پانتالونه :تیپ تاجر و خسیس، شهوتران و تازه به پول رسیده معنی کلمه پانتالونه در زبان ایتالیایی و فرانسوی به معنی شلوار هست و این کنایه ایست از آدم  نو کیسه

۴- دوتوره :نماینده کسانی که تظاهر به فهمیدن می‌کردند . قشر روشنفکرنما در جامعه . کسانی که تظاهر به بافرهنگ بودن و اهل مطالعه و روشنفکری دارند 

اغلب ماجرا در این کمدی درگیری بین پانتالونه و دوتوره هست و پسر دوتوره و دختر پانتالونه که عاشق و دلداه هم هستن و پدرانشان مانع رسیدن این دو عاشق هستند و این میان هارلکن که نرمال ترین و معقول ترین فرد در این بین است با بذله گویی ها و تیزهوشی خود باعث رسیدن دو دلداده میشود

صحبت کردن درباره این سبک نمایش و اشخاص آن زمان زیادی می خواهد من فقط خواستم ذهنیت کوچکی به دوستان در این مورد داده باشم . شما قضاوت کنین در جامعه امروز ما چقدر نو کیسه شهوت ران همانند پانتالونه داریم ! چقدر خالی بند و لاف زن و دروغ گو مانند کاپیتانه داریم ! چند هزار روزشنفکرنما مانند دوتوره در اطراف ما زندگی میکنند ؟ ! و چه تعداد هارلکن زیرک و مهربان !

 

اهل کجایی ؟

می خوام در مورد چیزی حرف بزنم که مطمئنا موافق و مخالف زیاد داره قبل از هر چیز دو نکته را می خوام بگم ، اول اینکه  باعث نوشته شدن این پست ، مطلب دوست عزیز مجید زیتون بود  .http://www.bipelomar.blogfa.com/post-50.aspx  دوم  ، خواهشا دوستان تهرانی بهشون بر نخوره اگه تهرانی بودن به اینه که متولد اونجایی من هم متولد تهرانم مادرم چهل و اندی سال ساکن تهران است پدرم در زمستان 1948 در مسکو به دنیا آمد اما به دلیل فرار سیاسی پدرش از مسکو به تهران وقتی 6 ماه بیشتر نداشت همراه پدر و مادرش به تهران آمد و به دلیل فرصت نداشتن پدربزرگ در مسکو براش شناسنامه نگرفت و شناسنامه پدر من هم تهران و بزرگ شده تهران و اتفاقا بعد 63 سال زندگی در این شهر عاشق تهران هست همونطور که من هستم چون تمام خاطراتم لحظه لحظه های زندگی ام مانند پدر در کوچه پس کوچه های این شهر بوده حتی ما نسبت به محله مان هم تعصب داریم و عاشقش هستیم و هرگز محله خودم رو با هیچ محله دیگه ای تو تهران عوض نمی کنم پس لطفا تعصب به معنی بد و کورکورانه اش رو کنار بزاریم . سرشماری که در دهه 70 صورت گرفت رو حتما به یاد دارین در اون زمان اعلام شد که کمتر از 10 خاندان در تهران بزرگ سکونت دارن که از 200 سال پیش که تهران پایتخت شد ساکن اونجا بودن ! اگه یه تحقیق کوچولو بکنین میبینین که تهران دهات بزرگی بود در واقع چندین دهات که هنوز خیلی از اونها اسم خودشون رو حفظ کردن و الان تبدیل به محله شدن و جالب اینکه این دهات ها با هم جنگ و درگیری داشتن و به دلیل داشتن چنارهای زیبا برخی به تهران ، چناران میگفتن . شهرری ، شهر مهم و قدیمی و تاریخی این ناحیه بود . یک نکته دیگه که شاید برای برخی جالب باشه اینه ، تهران قدیم در واقع همان روستای بزرگ و خوش آب و هوا به دلیل موقعیت جغرافیایی خوب مخفیگاه راهزنان بود و خانواده راهزنان عزیز هم در این روستا زندگی میکردن ! آقامحمد خان که خودش یک وحشی بود من به شخصه دو جلد کتاب خواجه تاج دار رو سالها پیش خوندم و توصیه میکنم اگر حوصله دارین بخونینش خیلی جالب هست . بله میگفتم آقا محمد خان به دلیل آب و هوا و موقعیت جغرافیایی خوب این روستا که از مرزها دور بوده و از دست حمله همسایگان در امان این روستای بزرگ را به عنوان پایتخت انتخاب کرد . بحث زیاد و جالب هست من برای اینکه حوصله دوستان سر نره کوتاه سخن میگم میدونم دوستان بهتر از من مطالب رو میدونن و احیانا اگر هم بخوان بیشتر بدونن منابع مختلفی برای تحقیق وجود داره . به قول مادر جان جامعه شناس بنده که من هر چه در این زمینه ها میدونم از مطالعه کتاب های مربوط به کار مادر جان هست و گفتگو با او ، بله مادر جان میگه : << یک جورایی تهران شبیه آمریکا هست ! >>  اول خنده ام گرفت اما دیدم راست میگه امریکا هم کشوری هست جدید ، سرزمین رویایی مهاجران اروپایی برای زندگی بهتر کشوری که در آن از همه کشورهای دنیا آدم میبینی ، کسی نمی تونه بگه من آمریکایی اصیل هستم ! تنها سرخ پوستان که خیلی خیلی کم هستن می تونن چنین ادعایی بکنن بقیه فقط می تونن ادعا کنن که قدیمی تر هستن نصبت به مهاجران دیگه فقط همین ! تهران هم همینطور با پایتخت شدنش همه از شهرها و روستاهای دیگه به اینجا مهاجرت کردن و این یک امر طبیعی هست هر جا که امکانات بیشتر باشه تجمع هم بیشتر میشه . حالا حرف من اینه درسته که ما پز تهرانی بودن رو بدیم ! از نگاه بالا به بچه های شهرستانی نگاه کنیم ! هرکی لهجه داشت دستش بندازیم ! حرف من اینه ریشه هامون رو فراموش نکنیم ! فراموش نکنیم ! یه دلیل خیلی مهم که بچه ها از اصالت شون فرار میکنن و خودشون رو پشت کلمه محل تولد : تهران ، قایم میکنن ، خبر نداشتن از تاریخ و فرهنگ شهرهای پدری و مادری شون هست ، چند وقت پیش یکی از بچه های کلاس زبان ازش پرسیدم اصالتا اهل کجایی ؟ مثل 90 درصد که اول میگن تهران و بعدا کاشف به عمل می یاد اهل جای دیگه ای هستن گفت : تهران . بعد از کلی صحبت کردن و شنیدن حرفای من گفت : خوب مامانم متولد تهران هست اما باباش اینا اهل ساوه بودن و پدرم هم اهل زنجان و ...

ازش پرسیدم تاحالا رفتی گنبد سلطانیه ؟ گفت : نه ! گفتم : چرا ؟ زنجان تا تهران که دو ساعت ، دو ساعت و خرده ای بیشتر راه نیست

گفت : گنبد سلطانیه چی هست ؟ .

خیلی ناراحت شدم البته مقصر پدر این دختر بود که فرزندش رو با آثار تاریخی و فرهنگی و به طور کلی با تاریخ شهرش آشنا نکرده ، کلی آدم از شهرهای مختلف اروپا می یان تا سومین گنبد بزرگ دنیا و بزرگ ترین گنبد آجری دنیا که تک هست رو ببینن دو گنبد دیگه سنگی هستن که هر دو بعد از گنبد سلطانیه و به تقلید از اون ساخته شدن اما بزرگ تر از اون اما به دلیل آجری بودن گنبد سلطانیه این گنبد در نوع خودش بی نظیر و بزرگ ترینه در جهان ( دو گنبد دیگه ، گنبد کلیسای سانتاماریا در ایتالیا و گنبد سلطانیه در استانبول ) و جای گریه داره این دختر ایتالیا رو دیده اما شهر پدری خودش رو که کمتر از سه ساعت با تهران فاصله داره رو ندیده ! وقتی براش از تاریخ و تمدن زنجان گفتم ، تعجب کرد . بله یک دلیل مهم اینه که به بچه هامون نگفتیم شهر ابا و اجدادیشون دارای چه فرهنگ و تاریخی هست اونها رو نبردیم آثار باستانی شهرهای اجدادشون رو ببین و ببینن که مردم از اون سر دنیا می یان تا از نزدیک این آثار رو ببینن من امثال این دختر رو زیاد دیدم که وقتی خبر دار شدن شهر اجدادشون چه تاریخ و تمدنی داشته بعد از اون با افتخار میگفتن ما درسته که تهران به دنیا اومدیم اما اصالتا اهل فلان جا هستیم . وقتی به شهرهای کوچکی سفر کردم و  آثار 1500 و 2000 سال رو تو اون شهرها دیدم شگفت زده شدم در حالی که خیلی از مردم اون شهر کوچک خبر از این گنجینه مهم خودشون ندارن کار بزرگی که مثلا 1000 سال پیش بدون هیچ امکاناتی اومدن و یه همچین شاهکارهایی رو درست کرده بودن متاسفانه همه یه تخت جمشید می شناسن و یه اصفهان رو !

سر شما رو درد آوردم یک کتاب بزرگ میشه در این مورد نوشت اما بیاییم به بچه هامون یاد بدیم کی بودن و کی هستن بیاییم بهشون یاد بدیم تهران و شهرستان ، ایران و آمریکا ! مهم انسان بودنِ ، انسان بودن . اول از همه به خودم میگم ، اینقدر در کلام شعار انسان دوستانه ندیم و  در عمل نژادپرست نباشیم یه کم انسان باشیم و انسانی نگاه کنیم ، عیب ها و خوبی های کشور و شهر خودمون رو بدون تعصب ببینیم تا بتونیم عیب ها رو برطرف و خوبی ها رو بیشتر کنیم .

تو مطلب مرز http://pantalone.blogfa.com/post-5.aspx که چند ماه پیش نوشتم اشاره ای مختصر کردم که ما نمی تونیم از ریشه هامون فرار کنیم و اونجا به خودم گفتم : ایرانی بودن یا نبودن ! مسئله این نیست ! مسئله انسان بودن است و حالا میگم ، تهرانی بودن یا نبودن ... !

پ ن : بچه کجایی ؟

با مویی ؟ تهرون درخونگاه !

 

 

من عاشق دو تا آندری هستم 2

سلام در چند مطلب قبل در مورد آندری اول حرف زدم و همان بود که من را با آندری دوم آشنا کرد و من عاشقش شدم آندری آرسنیه ویچ تارکوفسکی در چهارم آوریل ۱۹۳۲ در ناحیه ی ایوانو ونا کنار رود ولگا در خانواده ای بافرهنگ و نمونه ی نوعی روشنفکران روسی متولد شد . ( در واقع امروز سالروز تولدش بود ) . مادرش ماریا ایوانوواویشنیاکووا زنی دانا و مقتدر و شیفته ی ادبیات و هنر بود او نخستین و مهم ترین آموزگار آندری بود و به پسرش عشق ادبیات و هنر را آموزش داد وقتی به سالهای کودکی اش دقت میکنیم متوجه می شویم که ادبیات چه نقش مهمی در تکامل فکری او داشت . پدرش آرسنی تارکوفسکی شاعری مشهور بود که در زمان ازدواج با مادرش هنوز گمنام بود اما بعد ها اشعارش به زبان های اروپایی هم ترجمه شدند . آندری تنها یک خواهر به نام مارینا داشت . در سال ۱۹۵۱ در رشته زبان و ادبیات عربی مشغول به تحصیل شد اما آن را رها کرد و در ۱۹۵۲ به تحصیل در رشته زمین شناسی پرداخت . در ۱۹۵۴ وارد مدرسه ی دولتی سینما شد .

آثار مهم او : کودکی ایوان . سولاریس . استاکر ( هر سه بر اساس آثاری ادبی ساخته شدند ) . آندری روبلف . نوستالیگا . ایثار و آینه .

تارکوفسکی سخت بر این اعتقاد بود که یک کارگردان مولف باید فیلم نامه ی هر اثر را خودش بنویسد البته به گمانش هیچ ایرادی نداشت که کارگردان از تجربه ی دیگران یاری بگیرد .

او در ۲۹ دسامبر ۱۹۸۶ در ۵۰ سالگی از این دنیا رفت دور از وطن و در فرانسه اما همیشه در همه ی آثارش اصالت روس بودنش را به رخ می کشید .

خیلی خیلی میشود در مورد این مرد بزرگ حرف زد اما یک توصیه دوستانه اگر از دیدن فیلم به عنوان یک عمل صرفا سرگرم کننده لذت می برید از آثار تارکوفسکی که دارای ریتم کند و نماهای طولانی هست و مفاهیم عمیق فلسفی را نشان می دهد لذت نمی برید اما شما دوستانی که عاشق تصاویر ناب و شاعرانه و دیالوگ های کم اما دیوانه کننده که تا ابد در ذهن شما باقی می مانند و شما هر از گاهی که به یاد آن فیلم می افتید دوباره شما را به فکر فرو می برند هستید توصیه می کنم تمام آن هفت فیلمی را که نام بردم ببینید و مطمئن باشید آن دو ساعت هایی را که برای دیدن این فیلم ها خرج کردید مطمئنا جزو مفیدترین ساعات زندگی شما بوده

آندری تارکوفسکی عزیز مرا ببخش که زبانم عاجز است از ستایش تو . دوستان محبوب ترین فیلم ساز من تارکوفسکی است انسانی که در تمام آثارش اخلاق نه شعارگونه و احمقانه بلکه اخلاق به معنای واقعی در آنها موج می زند و همین باعث شهرت و جاودانگی او در تمام دنیا شده است درد او درد نجات بشریت بود . در مورد هر فیلم او بزرگان سینما ساعت ها حرف زدند و کتاب ها نوشتند به خاطر طولانی نشدن مطلب قطره ای گفتم از دریا اما کافیست نام زیبای او را در گوگل جستجو کنید .

تولدت مبارک تارکوفسکی عزیز  خدا را سپاس گزارم که تو را به این دنیا هدیه داد . آرام بخواب که وظیفه ات را خوب انجام دادی .